تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 

و اکنون سکوت شب‌هایم همه از هوایی سراسر گرفته و سنگین سرشار است. هر روز و هر شبی که می‌گذرد به غروب جمعه‌هایی پاییزی مانند است. غروب‌هایی رخوت انگیز و مسدود. گویی این بادهای سرکش مسموم، بکارت لحظه‌های شادمانیم را با خود به سرزمین خاطره‌ها برده‌اند. سردم است و از درون ویرانم. و گویی این وجود ملتهب هرگز گرم نخواهد شد. و همین را خواستار است...

چهل و هفت دقیقه بامداد
جمعه، هفدهم مهرماه هشتاد و هشت

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 17 مهر1388  |
 
 

صدای وزش ظلمت را می‌شنوی؟
اینجا دنیاست
اینجا سراسرْ روزهای مکرٌرْ مه آلودند
ای شاید آشنا، خوب گوش کن
اینجا صدای خرد شدن استخوان‌های ایمانم زیر لگدهای پیاپی زمان شندیده می‌شود
آیا تعفن این نگاه‌های بی‌معنا، مشام تو را نیز نوازش می‌دهد؟!
آلودگی را از نفس‌های بی‌ارزشم حس نمی‌کنی؟
من نیز همچون همدم لحظه‌های مصلوب، سردم است
و در آستانه‌ی فصلی سرد ایستاده‌ام
در غربتی عجیب
در غربتی با هر آن کس که روزی آشنا بود.
به نبودن می‌اندیشم
بودنی در هیچ جا
و رفتنی به سکوت
به لحظه‌های مشوش ِخالی
به مرگ
و زندگی یک مرده در روزهای خالی همیشه

 

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 25 تیر1388  |
 
 

صدای خرد شدن آوارهای زمان

 

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 18 تیر1388  |
 ساعت شوم
توی این ساعت شوم، توی این فصل کبود
وسط تعزیه‌ی هیشکی نیست، هیشکی نبود
توی هیر و ویر این جشن جنجال سکوت
کی صداتو برده میهن خشم آلود
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده

مگه تو تقویم سکون، ستاره تو چاه کیه
سال روی شاخ چی و خندق سر راه کیه
بگو تو فال قهوه مون، عجوزه بدخواه کیه
آفتاب لب بوم کی و عقرب روی ماه کیه
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده

خونه از گریه پره، کوچه از مرگ غزل
توی ویرونیه باغ، نعش گل بغل بغل
قطره ای اشک اینجا، شعله‌ای آب اونجا
پاره‌ای گل اینجا، تیکه‌ای ماه اونجا
کوچه تا کوچه هراس، خونه تا خونه عزا
دل به دل نفرین و لب به لب نعش دعا
لشگر گل خوار رو کی به راه انداخته
خواهر خورشید و کی به چاه انداخته

خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده


آلبوم جدید داریوش رو بارها گوش دادم. واقعاْ زیباست و سرشار.
این آهنگش تناسب خاصی با اکنونم داشت برای همین...

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 24 بهمن1387  |
 همین و بس

سردرد و یک فنجان قهوه تلخ

همین و بس

 

|+| نوشته شده توسط رامین در شنبه 16 آذر1387  |
 سلام آخر

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه‌های جدایی

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن


خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه


خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من

تو را می‌سپارم به دلهای خسته


تو را می‌سپارم به مینای مهتاب

تو را می‌سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می‌سپارم به رویای فردا


به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد

به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد


خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه


"آهنگ سلام آخر از احسان خواجه امیری"


 بدون شرحی تلخ

 *همین

 

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 27 آبان1387  |
 به تقصیر خود


تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری

حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا می‌داری

 

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 5 آبان1387  |
 شتاب ثانیه ها را نمی بینی

زبانم را نمی فهمی

تو خطم را نمی خوانی

چنان بیگانه ای حتی

که نامم را نمی دانی

تو آنقدر گیج و گنگی

در پلیدی های این غربت

که بیداری و قلب عاشق ما را نمی بینی

دل تو رفته در خواب و

خیالت مست این رویا

سراسیمه رهایی در پی ِ

پس کوچه های سرد این دنیا

نگاه خسته ی ما را نمی بینی

شتاب ثانیه ها را نمی بینی

امید و آرزوهای ز هم بگسسته ی فردای دنیا را نمی بینی

من از بیگانگی های عجیب و پوچ این ملت ندارم انتظاری

از این ماتم که همچون من تو هم

غربت نشینی و زبانم را نمی فهمی

چنان بیگانه ای حتی

که نامم را نمی دانی...

«ترانه ای از ابی»

 

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 29 مهر1387  |
 پشت این پنجره شب دارد میلرزد!

درشب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من ،دلهره ویرانیست

گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی مینگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟

در شب اکنون چیزی میگذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای٬ و پس از آن دیگر هیچ

پشت این پنجره شب دارد میلرزد

و زمین دارد باز میماند از چرخش

پشت این پنجره٬ یک نامعلوم نگران من و توست

ای سراپایت سبز

...

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد

"فروغ"


همیشه فروغ و شعرهاش٬ که خیلی وقتها با دلم همسازند٬ رو دوست داشتم. این شعرش هم واقعا زیباست. مخصوصا وقتی که با صدای سرد و سنگین خودش اونرو بشنوی! بخشی از این شعر رو ٬چون با حس الانم همنوا نبود٬ ننوشتم.

 

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 23 مهر1387  |
 میتوان!

باید تلاش کنیم که بتونیم شب رو بیچراغ هم روشن کنیم.


ایده این پست یکی از زیباترین جمله های فیلم «مادر» اثر علی حاتمی بود. " شب را باید بیچراغ روشن کرد."

 

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 18 مهر1387  |
 
 
بالا