وسط تعزیهی هیشکی نیست، هیشکی نبود
توی هیر و ویر این جشن جنجال سکوت
کی صداتو برده میهن خشم آلود
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده
مگه تو تقویم سکون، ستاره تو چاه کیه
سال روی شاخ چی و خندق سر راه کیه
بگو تو فال قهوه مون، عجوزه بدخواه کیه
آفتاب لب بوم کی و عقرب روی ماه کیه
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده
خونه از گریه پره، کوچه از مرگ غزل
توی ویرونیه باغ، نعش گل بغل بغل
قطره ای اشک اینجا، شعلهای آب اونجا
پارهای گل اینجا، تیکهای ماه اونجا
کوچه تا کوچه هراس، خونه تا خونه عزا
دل به دل نفرین و لب به لب نعش دعا
لشگر گل خوار رو کی به راه انداخته
خواهر خورشید و کی به چاه انداخته
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده
آلبوم جدید داریوش رو بارها گوش دادم. واقعاْ زیباست و سرشار.
این آهنگش تناسب خاصی با اکنونم داشت برای همین...
سردرد و یک فنجان قهوه تلخ
همین و بس
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظههای جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
"آهنگ سلام آخر از احسان خواجه امیری"
*همین

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که مینالی و فریاد چرا میداری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا میداری
زبانم را نمی فهمی
تو خطم را نمی خوانی
چنان بیگانه ای حتی
که نامم را نمی دانی
تو آنقدر گیج و گنگی
در پلیدی های این غربت
که بیداری و قلب عاشق ما را نمی بینی
دل تو رفته در خواب و
خیالت مست این رویا
سراسیمه رهایی در پی ِ
پس کوچه های سرد این دنیا
نگاه خسته ی ما را نمی بینی
شتاب ثانیه ها را نمی بینی
امید و آرزوهای ز هم بگسسته ی فردای دنیا را نمی بینی
من از بیگانگی های عجیب و پوچ این ملت ندارم انتظاری
از این ماتم که همچون من تو هم
غربت نشینی و زبانم را نمی فهمی
چنان بیگانه ای حتی
که نامم را نمی دانی...
«ترانه ای از ابی»
درشب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من ،دلهره ویرانیست
گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای٬ و پس از آن دیگر هیچ
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد باز میماند از چرخش
پشت این پنجره٬ یک نامعلوم نگران من و توست
ای سراپایت سبز
...
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
"فروغ"
همیشه فروغ و شعرهاش٬ که خیلی وقتها با دلم همسازند٬ رو دوست داشتم. این شعرش هم واقعا زیباست. مخصوصا وقتی که با صدای سرد و سنگین خودش اونرو بشنوی! بخشی از این شعر رو ٬چون با حس الانم همنوا نبود٬ ننوشتم.
باید تلاش کنیم که بتونیم شب رو بیچراغ هم روشن کنیم.
ایده این پست یکی از زیباترین جمله های فیلم «مادر» اثر علی حاتمی بود. " شب را باید بیچراغ روشن کرد."
ننويس مهلت موندن يه نفس بود
سهم من از همه دنيا يه قفس بود
و من اکنون سرشارم.
چیه؟ چرا تعجب میکنید؟
هنوز پای حرف هایی که چند ساعت پیش زدم ایستادم. اما این رو خوب میدونم که در کنار همه اون به ظاهر زیبایی نام نهاده شده های نا زیبا٬ زیبایی هایی هست که میشه با اونها زندگی رو رنگی کرد.
و الان دو روز زیبا در پیش دارم. با کلی برنامه برای انجام دادن توی این دو روز.
پس به فردا سلامی دوباره خواهم کرد. سلامی با گوشه چشمی که سعی میکنه نسبت به اونهمه ناپاکی بینا باشه و مسیرش رو از بین همه اونها ادامه بده.
بدم میاد. از این هوای گرفته و حرف های متعفن بدم میاد. از این نگاه های بی رنگ و سلام های بی معنا متنفرم. آره از این به ظاهر ارزش ها و ارزش مدارهایی که اینقدر راحت ارزش های یک انسان و تمام پاکی های هرچند ناچیزش رو به حقارت نگاه می کنند متنفرم. برداشتهایی چنین ساده از اطرافیانمون داشتن کلافم میکنه. حتی وقتی که نفس میکشی بوی بدی که همه جا هست سرت رو درد میاره و منگت میکنه. آره متنفرم. دارم از خیلی بخش های خودمم زده میشم.
فقط گوشه ای بود از زیباییها! اینجا زیاد ادامش ندادم. امروز اتفاق عجیبی نیفتاده. دوستانی که بیشتر بهم نزدیکند میدونند که زمزمه این حرف ها چندین و چند ماهه همراهمه. الان فقط بیشتر تحریک شدند. پس لطفا٬ لطفا و لطفا کسی دلخور نشه یا به خودش نگیره.



