تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 
وای چقدر امروز خسته شدم.نقطه سر خط.....
پ.ن.۱:(۱ بهمن) ممکنه چند روزی نتونم آپ کنم٬فقط خواستم بدونید اتفاقی نیفتاده و زنده ام. یا حق

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 30 دی1384  |
 چی بگم والا(زنان)

نمی دونم چی بگم.امشب شبهای برره رو دیدید؟چقدر ساده و زیرکانه جنبش زنان رو به بازی گرفتند.می دونید اولش این مجموعه خوب شروع شد و زیرکانه حرفهای زیادی رو زد که به راحتی...ولی این چند وقته روالش برعکس شده.یکم که دقت کنی خودت هم متوجه میشی.امشب هم که خیلی راحت جنبش زنان رو مسخره کرد٬اصلا باورم نمیشد.و اگر این ماجرا رو با قانون ممنوعیت تبلیغ مسائل فیمینیستی توی سینما و تلویزیون کنار هم بذاری و حذف سازمان ملی مشارکت زنان رو بهش اضافه کنی و گوشه نگاهی به روند برخورد با سازمان ملی جوانان(و بخش زنان اون)و NGOها بندازی و و و ... چیز خاصی احساس نمیکنی؟؟؟؟؟

نمی دونم امشب بچه های حلقه اجتماعی زنان٬مردان٬فرصت های برابر این برنامه رو دیدند یا نه.یادتون مییاد چند روز پیش بهتون چی گفتم؟امیدوارم این اتفاق ها عزمتون رو بیشتر کنه و نه اینکه...الان هم که نشست عمومی NGOتون نزدیکه.براتون آرزوی موفقیت می کنم.راستی الان یاد روزی افتادم که شادی صدر اومده بود دانشگاه.
اگه دوست داشتید سر بزنید 

 http://www.farnaaz.com
 http://www.movazi.com/archives/000525.php 

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 30 دی1384  |
 باشد که...
 باشد که پیش از پایان سفرم 

   در درون خویش به آن یگانه ای برسم

         که همگان است.

              و پوسته ظاهری ام را به امواج اتفاق و تغییر بسپارم

تا با انبوه مردمان شناور                                  دور شود...


ای پرنده آزاد،

  صدای تو به آشیانه خواب من می رسد

        و بالهای خواب آلود من

              به رویای سفری بر فراز ابرها می رود...

من ردی از بالها بر هوا نمی گذارم،

          اما......               شادمانم از پرواز خویش

پی نوشت


پ.ن.۱:این متن رو توی دفتر خواهرم پیدا کردم(خواستم به کپی رایت عمل کنم)      
|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 27 دی1384  |
 

خدایا خیلی حرف هست که باید بگم ولی الان فرصتش نیست.
نمی دونم توی این چند روزه چند نفر بهم زنگ زدند یا برام messageگذاشتند یا اینکه توی پست هاشون از من خواستند که براشون دعا کنم.تازه باید بچه های دانشکده رو هم به این لیست اضافه کنم.
و من حتی این کار ساده رو هم نتونستم براشون انجام بدم.خودم رو سرزنش نمی کنم چون اصلا در وضعیت مناسبی نبودم...

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 27 دی1384  |
 
 حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود٬نمی گوییم

و حرفهایی هست برای نگفتن٬

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند

حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند

و سر مایه هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد

حرفهای بیقرار و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بی تاب آتش اند

کلماتش هریک انفجاری را دل دل به بند کشیده اند

اینان در جستجوی مخاطب خویشند

اگر یافتند آرام میگیرند

واگر نیافتند٬ روح را از درون به آتش می کشند

وهر لحظه حریقهای دهشتناک و سوزنده ای در درون بر می افروزند

                      و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت...

                                                                   دکتر علی شریعتی

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 27 دی1384  |
 جدی جدی
   

          بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زدند...

                                        و قورباغه ها جدی جدی می مردند...

 

برگرفته از وبلاگ real eyes realize real lies

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 27 دی1384  |
 فقط چند لحظه

راستی...

                چند وقته Ctrl+F5 زندگی و دلمون رو نزدیم؟؟

 

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 26 دی1384  |
 اندیشه مکن
                                   

 

انديشه مكن كه شانه هايت سنگين شود

 

انديشه مكن كه از كشيدن بار ديگران ناتوانی

 

در شگفت ميمانی ازنيروی خويش

 

در شگفت ميمانی كه به رغم ضعف خويش چه مايه توانايی 

                                                                                       <<مارگوت بيگل>>

 

خواستم شروع وبلاگم با حرفی باشه كه آرزوی اونو دارم ولی اين روزها تازه دارم میبینم چقدر از اون دور شدم.

این روزا تنها چیزی که می بینم اذيت كردن عزيزترين هامه...

خدايا،

عزيزا؛

كمكم كن، ديگه چيزی براي باختن ندارم

خدايا تنها چيزی كه ازت می خواهم آرامش و شادی اونهاست.

خدايا كمكشون كن، خيلی اذيتشون كرديم

خدايا

 

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 23 دی1384  |
 
 
بالا