تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 
میدونی که از نصیحت بدم مییاد٬برای همین الان از تجربه های خودم میگم و اصلا قصد نصیحت ندارم.
تجربه های قدیم و تجربه های این چند هفته‌ ی.... که داشت به قیمت همه چیز برام تموم میشد:

دلتنگیت فقط و فقط مال خودته و این رو باید بدونی که مشکل توست نه کسی دیگه.
اگه دلتنگ شدی یادت باشه که دلتنگیت مشکل توست و دل تو.اگر هم به کسی که دلتنگش شدی ماجرا رو گفتی٬اصلاً و اصلاً انتظار چیزی رو نباید داشته باشی.
میدونی همیشه دلتنگیمون از دوری عزیزترین هامونه پس نباید........
خیلی پیش مییاد که حتی نزدیکترین دوستانت هم عمق نیاز یا حرف تو رو نفهمند بنابر این سعی کن این مشکل رو خودت حل کنی٬
چون در غیر این صورت ممکنه خودت٬کسانی که دوستشون داری و کسانی که دوستت دارند(یا بقیه)را اذیت کنی. *فعلا بسه

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد/ز هر سو میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد

کریما!
گرفتار آن دردم که تو درمان آنی٬
بنده آن ثنایم٬که تو سزای آنی٬من در تو چه دانم؟تو دانی!
تو آنی که گفتی من آنم!آنی.


اگه نظر خواستی بدی کامنت دونی پست قبلی هنوز بازه.

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 28 بهمن1384
 بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است...

از دوستی و عشق نوشتن کار ساده ای نيست.نميدونم چی بايد بنويسم و از اون مهم تر چی دوست دارم بنويسم.اما به اميد اميدواران شروع ميکنم٬حالا تا چه پيش آيد.

ممکنه پيشه خودت بگی که چرا مسافر کوچولو تازه حالا داره در اين باره پست ميگذاره(در حالی که ولنتاين گذشته). راستشو بخوای چون از مسخ فرهنگی ميترسم٬چون دوست دارم که روز دوست داشتن رو ??بهمن بدونم.آخه اگر به ماجراي نامگذاری والنتاين خوب نگاه کنيم٬ميبينيم که خود ما saint valentineها و کلاديوس های زيادی در تاريخمون داشتيم.
جالبه بدونيم که در ايران باستان از بسيت قرن پيش از ميلاد روزی موسوم به اسپندار مذگان وجود داشته که روز عشق و دوستی بوده(در حالی که ماجرای والنتاينِ کشيش به قرن سوم ميلادی(!!!) و دوران پادشاهی ساسانيان مربوط ميشه)
و اين روز(۲۹بهمن) تنها ۳روز با والنتاين فاصله داره.در اين باره ترجيح ميدم بيشتر ننويسم ولی اگر علاقه داشتی لينک يک مقاله نسبتا کامل درباره اين روز را برات ميگذارم٬البته خود مقاله رو نتونیسم دوباره پیدا کنم٬فقط یادم مییاد که توی همین سایت بود.
                                                                   
ميدونی عاشق بودن و عاشق موندن و عاشق ديدن و از عشق و دوستی گفتن خيلی مشکله. زندگی بزرگتر٬زيباتر و ارزشمندتر از اونيه که حتی بخواهيم يک لحظه از اون رو بدون حس دوست داشتن بگذرونبم.
دوست دارم اين پست رو با کلام دکتر شريعتی به پايان ببرم:

عشق يک جوشش کور است و پيوندی از سر نابينايی.اما دوست داشتن پيوندی است خودآگاه و از روی بصيرت روشن و زلال.
عشق در هر رنگی و سطحی٬با زيبايیِ محسوس٬در نهان يا آشکار٬رابطه دارد.اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهای روح که زيباييهای محسوس را به گونه ای ديگر می بيند.
عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است٬اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
عشق جنون است و جنون چيزی جز خرابی و پريشانیِ فهميدن و انديشيدن نيست.اما دوست داشتن٬در اوج معراجش٬از سرحد عقل فراتر می رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد.
عشق زيباييهای دلخواه را در دوست می آفريند و دوست داشتن زيباييهای دلخواه را در دوست ميبيند و می يابد.
عشق يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمی٬بی انتها و مطلق.
عشق بينايی را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد....

الهی
چه خوش روزگاری است روزگار دوستان تو با تو.
خدايا دوست داشتن رو به ما بياموز....


پی نوشت:
پ.ن۱:یک خبر خوب و شاید بهتر باشه بگم عالی(البته برای کسانی که ماجرا رو میدونند):جواب منفی بود٬البته باید حسابی مراقب خودم باشم

|+| نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه 26 بهمن1384  |
 وقتش شده چشمهامون رو باز کنیم؟


دست غریقی به دست توست٬که دریا
در پی آن لقمه در تلاش و تکاپوست.
دست غریقی به دست توست٬که هر موج
میزندش مشت٬
میکَندش مو٬
میدَردش پوست! « فریدون »

چیز خاصی نمیخوام بنویسم با اجازتون نظرسنجی این پست رو غیر فعال میکنم. اگه دوست داشتین زمان کامنت گذاشتن رو صرف دوباره دیدن این عکسها کنید. آهنگ کودکان خیابانی رو هم اگه دوست داشتید یکبار گوش کنید.
و در آخر:...

الهی!
گهی به خود نگرم٬ گویم: از من زارتر کیست؟
گهی به تو نگرم٬گویم: از تو بزرگوارتر کیست؟
گاهی که به طینت خود افتد نظرم
گویم که من از هرچه به عالم بترم
چون از صفت خویشتن اندر گذرم
از عرش همی به خویشتن درنگرم.
  «کشف الاسرار٬ج اول٬ص۶۶۴»

خدایا نگذار نابینا زندگی کنم.


باشه٬ اینم از نظر سنجی به خاطر گل روی آدمهای زنده.
|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 23 بهمن1384  |
 رنج
من نمی دانم
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان٬این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش:
-چیزی از معجزه آن سوتر-
ره نبردست به اعجاز محبت٬
چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند»
چه شگفتی هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا 
خوب بودن -به خدا- سهل ترین کار است
و نمی دانم٬
          که چرا انسان٬
                             تا این حد٬
                                          با خوبی
                                                     بیگانه است.
و همین درد مرا سخت می آزارد!
                                             فریدون مشیری

دوست داشتم این حرف رو از زبان خودم بگم ولی هرچقدر فکر کردم٬
دیدم که هرچیزی که میخوام الان بنویسم رو فریدون توی این شعر زیباش گفته و چه زیبا و کامل.
نمیدونم چرا ره نبردیم به اعجاز محبت٬و تا جایی پیش رفتیم که دیگه سلام هامون هم.....


خوب بگذریم.الان میخواستم یک پست دیگه بگذارم اما فرصتش نیست.یک ساعت پیش تصمیم گرفتیم یه سفر ۲-۳روزه بریم٬کجاش هنوز معلوم نیست-کرج٬شهرکرد٬کاشان؟؟-ولی تا چند دقیقه دیگه باید راه بیفتیم.(از اینجور سفرها خیلی خوشم مییاد که یک دفعه تصمیم میگیری و میری)
اگر فرصت شد که اون پست رو کامل کنم حتما میگذارمش.

توی اون میخواستم تولد آرین کوچولو(پسر خواهرم) رو بهش تبریک بگم.عزیز دلم چقدر زود ۱۲ماه از زندگی معصومانت گذشت.امیدوارم توی این دنیای بی ارزش بتونی با ارزش بمونی و با ارزش زندگی کنی

جای خیلی ها رو هم باید خالی کنم٬دوستای خوبی که رفتند سفر٬دوست خوبی که تازه پیدا کردم و انگیزه گذاشتن این شعر شد(آخه گفته بود یکمی هم شعر بگذارم بد نیست)و.....

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 21 بهمن1384  |
 برای کودکی که نماند و نیلوفرها در مرگ او ناقوس زدند.


بالاخره بعد از چند روز اومدم تا یک پست جدید بگذارم.
چند روز گذشته اصلا نوشتنم نمی یومد٬امروز هم که اومدم فکر نکنم زیاد بنویسم.حالا تا خدا چی بخواد.

دوست دارم  یک وبلاگ زیبا رو بهتون معرفی کنم.وبلاگی که از هر نظر دوستش دارم هم قالبش رو٬هم موسیقیش رو و هم پست های اون رو.
اونقدر از این وبلاگ خوشم اومد که با کلی ذوق نشستم و تمام آرشیوش رو خوندم.
نویسنده خوش فکر و خوش قلب اون خودش رو
من معرفی کرده.تک تک پستهایی هم که میگذاره زیباند و دلنشین٬و مثل یک تکون شیرین٬غریب.
توضیح بیشتری نمیدم چون دوست دارم خودتون برید و بهش سر بزنید.مطمئن باشید که پشیمون نمیشید.

منِ عزیز دو تا پست درباره پسر بچه ای به نام روح الله نوشته.
وقتی اونهارو میخوندم چشمهام پر اشک بود.خیلی این دوتا پستش رو دوست دارم.
می دونید وقتی به زندگی
روح الله و روح الله ها فکر میکنم٬یکمی دلم میگیره و از دست خودم کلی دلخور میشم.وقتی زندگی خودم رو با اونها مقایسه میکنم خیلی احساس ضعف میکنم.
وقتی که خوب نگاه میکنم و میبینم من چه چیزهایی دارم و چطور دارم زندگی میکنم احساس بدی بهم دست میده.
هفته گذشته حالم خیلی بد بود٬دلم گرفته بود٬سرم درد میکرد و کاملا بی حوصله بودم.یکی از بهترین دوستام کلی باهام حرف زد و برای آروم کردنم مجبور شد بر خلاف میلش اتفاقی که چند هفته پیش برای خودش رخ داده بود رو برام تعریف کنه.
خیلی به حرفهای
من شبیه بود فقط به جای من دوستم قرار داشت و به جای روح الله ۹ساله پسر بچه ای ۱۳ساله
بقیه ماجرا کم و کیفی تقریبا مشابه داشت
پسر بچه ای که به دوستم مرتب میگفته
خاله خیلی دوستت دارم و برای گفتن این جمله و این کلمه دوستت دارم(که ما خیلی راحت اون رو سر زبون مییاریم و در اصل بی ارزشش میکنیم)کلی درد میکشیده.
پسر بچه ای که
اون هم رفت٬رفت به جایی که ما آرزوی اون رو داریم.
پسر بچه ای که سرطان اون رو نحیف و نحیفتر کرد
و آخر توی بیمارستان
امید(چه اسم با مسمائیه نه؟)پر کشید به طرف کسی که
اون بالاهاست٬
اون که مهربونه٬اون که روزهای آخر یک خاله و عمو بهش داد که دوستشون داشته باشه و اونها هم دوستش داشته باشند.
اون که پرهای خسته این معصوم رو گذاشت توی دستهای مهربون یک
خاله
تا گرمای دستای اون٬تا گرمای قلب اون٬تا گرمای دوست داشتن اون کمکی باشه تا بالهاش سبکتر بشند برای پرواز.

میدونی همیشه به خودم میگم
مسافر کوچولو(پستهام رو با نام مسافر کوچولو میگذارم چون هم مسافرم و هم کوچولو٬کوچکتر از اونی که تصورش رو بکنی) یکم به خودت بیا٬اینقدر ضعیف نباش٬اما......
خیلی دوست دارم که من هم می تونستم مثل
من یا دوست مهربونم باشم٬مثل اونها برم...
نمیگم به
روح الله ها سر بزنم برای اینکه شاید بتونم اونها رو خوشحال کنم یا شاید بتونم براشون یک دایی مهربون باشم
نه٬نه٬نه
راستش رو بخواهید خودخواه تر از این حرفهام.
دوست دارم که میتونستم برم تا شاید بتونم خودم رو آروم کنم.خود متلاطمی که کوچیکتر از همه
روح الله هاست.
تا شاید بتونم خودم رو پیدا کنم.
نمیدونم٬شاید یک روز رفتم٬
شاید یک روز بهونه تحمل نداشتنم رو کنار بگذارم٬بهونه اینکه
فکر نکنم بتونم دوام بیارم رو.
شاید روزی برسه که کمتر از اینها خودخواه باشم و بی خیال.
شاید روزی سرم رو از زیر برف بیرون آوردم
شاید                                                 
                                                               *همین
ادامه دارد...

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 11 بهمن1384  |
 ادامه پست بعدی

پست اصلیم یکم طولانی شد و از اونجا که از پست طولانی چندان خوشم نمییاد پی نوشتهای اون رو اینجا توی یک پست جدید می نوسم.

پ.ن.۱:راستش رو بخواهید اول قصد داشتم مثل پدربزرگها کلی براتون حرف بزنم و ازتون بخواهم که بیایند یکمی بیشتر به اینجور اتفاقها که هر روز و همه جای زندگی ما داره اتفاق می افته فکر کنیم٬ یکمی بیشتر....
اما وقتی شروع به نوشتن کردم دیدم که اصلا در چنین موقعیتی نیستم. خیلی کوچکتر از این حرفهام(مسافر کوچولوی کوچولوی کوچولو).
یکی باید این حرفها رو به خودم بزنه تا شاید...(تازه اونهم شاید)
راستش رو بخواهید این قضیه همیشه من رو یاد اوج ناقوس نیلوفرهای فریدون میندازه٬ اونجا که میگه: کودک من لخته ای خون روی تشت.

پ.ن.۲:(بدون ارتباط با مطالب قبلی پست)خدایا چقدر گیجم٬ بعد از ۳هفته کابوس٬ بعد از ۳هفته سیاه و بارونی. نمیتونم باور کنم٬ نمیتونم بپذیرم که باز میتونم شاد باشم٬ باز خیلی چیزهای عزیزم رو دارم.
باورش خیلی برام سخته و میدونم که این مات و مبهوت بودنم میتونه دوستهام رو خیلی اذیت کنه و اینجاست که باید خیلی زود به خودم بیام.
میدونی٬ وقتی آدم عزیزترین چیزهاش رو از دست میده برای داشتن دوبارشون خیلی تلاش میکنه و اگه روزی دوباره اونها رو کنار خودش ببینه باور بودن دوبارشون براش خیلی سخته.
الهی باز آمدم با دو دست تهی! چه باشد اگر مرهمی بر خستگان نهی؟
خداجون خیلی به کمکت نیاز دارم.

پ.ن۳:دیروز صبح وقتی مرضیه رو توی پله های دانشکده دیدم کلی خوشحال شدم. داشت بال در میاورد.
خوشحال بودنش رو خیلی وقت بود ندیده بودم. پر انرژی بود و شاد.هم دانشکده ای دیدی آخر مشروط نشدی؟ حالا خودت بگو ارزش اینهمه ناراحتی رو داشت؟ اینکه تمام تعطیلات بین ترم رو غصه خوردی حیف نبود؟
بادته هر بار دانشکده می دیدمت چی میگفتم؟ دیدی این نیز گذشت؟

پ.ن.۴:دیروز ۱۰بهمن بود٬ جشن سده.خواستم این روز رو به همه شما تبریک گفته باشم.

پ.ن.۵:و این هم پی نوشت آخر. پستهایی که از این به بعد میگذارم کمی با قبل متفاوت خواهند بود.شروع اونها هم با همین ۲پست آخرم بود.
ممکنه توی پست بعدیم بگم که چرا اومدم و اینجا دارم مینویسم.

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 11 بهمن1384  |
 فال حافظ

در آمد از در٬خندان لب و گشاده جبین٬
کنار من بنشست و غبار غم بنشاند.

فشرد حافظ محبوب را به سینه خویش.
دلم به سینه فروریخت:«تا چه خواهد خواند!»

به ناز٬چشم فرو بست و صفحه ای بگشود٬
ز فرط شادی کوبید پای و دست افشاند!

مرا فشرد در آغوش و خنده ای زد و گفت:
«رسید مژده٬که ایام غم نخواهد ماند!»

هزار بوسه زدم بر ترانه استاد.
هزار بار بر آن روح پاک٬رحمت باد!

حالم خیلی خوبه٬دیروز حدود ۴ساعت داشتم بلوار کشاورز و پارک لاله قدم می زدم.بالاخره فرصت پیدا کردم که به حوادث این چند هفته فکر کنم.
خنده داره که آدم ۳-۴هفته اصلا نتونه به چیزهایی که داره اتفاق می افته حتی فکر کنه.
اونقدر شُکه باشه که حتی توانایی فکر کردن رو هم نداشته باشه.اما آخر تونستم.
خیلی خیلی حالم بهتره.دلم میخواد پرواز کنم٬آخه دوباره دارم بال در مییارم.خوشحالم که هنوز کسایی رو دارم که شادی من خوشحالشون می کنه.
وای الان یاد پست اوّلم افتادم٬خیلی دوستش دارم.


پ.ن. در تاریخ ۷/۱۱/۱۳۸۴:باید از یک دوست عزیز به خاطر پاک کردن لینکی که بهش زده بودم و چندتا از نظرات قشنگش عذرخواهی کنم.حتما دلیلش رو درک میکنه.
|+| نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه 5 بهمن1384  |
 جاده
نفس هایم را در سینه حبس می کنم. به جاده ی خلوت بی رهگذر فکر می کنم که باید طی کنم. چند تا کوه دیگر مانده تا گذر کنم؟ چند تا افق را باید ببینم تا به مقصد برسم؟ چند تا سراب دیگر؟ چند تا آرزوی بر باد ؟
چقدر دیگر باید با تنهایی خودم در جاده سوت بزنم تا گمان کنم نترسیده ام؟ چقدر دیگر باید تلاش کنم و دست و پا بزنم؟ چند شب دیگر باید با جیرجیرک ها آواز بخوانم؟ چند شب دیگر باید از سوسوی چشم گرگی در جنگل بترسم؟ چند تا طلوع مانده تا رستگاری، تا خوشبختی؟
براستی رسیدن به انتهای جاده برای انسان خوشبختی می آورد؟
انسان هایی که قبل از من این جاده ی طولانی و باریک را در میان این کوه های مرتفع پیموده اند اکنون به چه حالند؟ خوشبختند؟ می خندند؟    
                                                   از سرزمین رویایی
|+| نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه 5 بهمن1384  |
 
میدونید بعضی وقتها تنها کاری که دلم میخواد بکنم همینه.اما همیشه به خودم میگم که این تنها راه ممکن نیست و مسلما بهترین هم نیست.آره همه اینها رو میدونم ولی بعضی وقتها....                 
بعضی وقتها دلم میخواد گریه کنم ولی نمیتونم٬بعضی وقتها میخوام از ته دل فریاد بزنم ولی نباید.

میگذرم از میان رهگذران٬مات

مینگرم در نگاه رهگذران٬کور

اینهمه اندوه در وجودم و من لال

اینهمه غوغاست در کنارم و من دور!

دیگر٬در قلب من٬نه عشق٬نه احساس

دیگر٬در جان من٬نه شور٬نه فریاد 

فردا که بالاخره بعد از یک سال باید برم حکمم رو بگیرم٬شاید چهارشنبه متن کامل این شعر رو بنویسم.



 پ.ن.۱: آخ راحت شدم.بالاخره بعد از یک سال حکمم آماده شد٬چند دقیقه پیش گرفتمشجاتون خالی یادم رفته بود که شرکت کجاست٬مجبور شدم تموم طالقانی رو پیاده برم٬ تازه کی؟ساعت ۷صبحالانم یه کافی نت حوالی ولی عصر پیدا کردم و دارم اینجا پست میگذارم.تا کی میتونم سرتون خراب بشم
راستی برام دعا کنید.فدای همه شما...

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 3 بهمن1384  |
 نيايش

آفتابت كه فروغ رخ «زرتشت» در آن گل كرده‌ست

آسمانت كه ز خمخانه «حافظ» قدحی آورده‌ست

كوهسارت كه بر آن همت «فردوسی» پر گسترده‌ست

بوستانت كز نسیم نفس «سعدی» جان پرورده‌ست

همزبانان من‌اند.

 

مردم خوب تو، این دل به تو پرداختگان

سر و جان باختگان، غیر تو نشناختگان

پیش شمشیر بلا

قد برافراختگان،سینه سپرساختگان

مهربانان من‌اند.

 

نفسم را پر پرواز از توست

به دماوند تو سوگند كه گر بگشایند

بندم از بند ببینندكه:

آواز از توست!

 

همه اجزایم با مهر تو آمیخته است

همه ذراتم با جان تو آمیخته باد

خون پاكم كه در آن عشق تو می‌جوشد وبس

تا تو آزاد بمانی

به زمین ریخته باد

فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 2 بهمن1384  |
 
راستش رو بخواهید بالاخره تصمیم گرفتم که پست آخر رو پاک کنم.چون خیلی از شما هنوز من رو درست نمی شناسید . و ممکن بود از این پست برداشت اشتباه کنید.به نظر بعضی از دوستان اون عکس رو میشد نوعی lady craft هم به حساب آورد.
زاستی دوست خوبم علی رضا آخر تصمصم خودش رو گرفت.حالا این یعنی چه رو خودتون باید یفهمید.
|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 2 بهمن1384  |
 خدایا

خدایا بار دیگر دست بر دامن تو زده ام

 

                                           بر خاك افتاده ام

 

بار دیگر دست بر آستان تو می سایم

 

                      بار دیگر امید به مرحمت تو دارم

 

ولی این بار برای خود هیچ نمی خواهم

برای عزیزانم برای دوستانم می خواهم كه از من خواستند

ومن كاری به جز این برایشان  نمی توانم بكنم

 

                                       كه دستی ضعیف دارم و تنی نحیف

 

خدایا

  به آنان كه در تنهاییشان تنهاشان گذاشتم

 

                 وسعت حضورت را بچشان

 

به آنان كه بغض در سینه دارند

شانه ای فراخ برای گریه كردن نشان بده

به آنان كه دلی پر از درد دارند

 

                    سنگ صبوری مهربان بده

 

خدایا

عاشقانه ها را برای آنان روایت كن

خدایا

عشقت را نثارشان كن

خدایا آنان كه می خواهند برخیزند

دستشان را تو بگیر

 

                        تنهاشان نگذار

 

به آنان كه در اول راهند راه را تو نشان بده

خدایا به آنان كه دوستشان دارم

بیاموز كه چگونه ازنو آغاز كنیم از ابتدا

 

خدایا

به عزیزانم هر آن چه می خواهند عطا كن

كه تو بخشنده ترین بخشندگانی

خدایا عزیزانم را به تو می سپارم

كه تو پناه پناه جویانی

 

و بعد از آن

هر ان چه ازتو خواستم به من نیز بده

كه من نیز محتاج آنم

 

|+| نوشته شده توسط رامین در شنبه 1 بهمن1384  |
 
 
بالا