در آمد از در٬خندان لب و گشاده جبین٬
کنار من بنشست و غبار غم بنشاند.
فشرد حافظ محبوب را به سینه خویش.
دلم به سینه فروریخت:«تا چه خواهد خواند!»
به ناز٬چشم فرو بست و صفحه ای بگشود٬
ز فرط شادی کوبید پای و دست افشاند!
مرا فشرد در آغوش و خنده ای زد و گفت:
«رسید مژده٬که ایام غم نخواهد ماند!»
هزار بوسه زدم بر ترانه استاد.
هزار بار بر آن روح پاک٬رحمت باد!
حالم خیلی خوبه٬دیروز حدود ۴ساعت داشتم بلوار کشاورز و پارک لاله قدم می زدم.بالاخره فرصت پیدا کردم که به حوادث این چند هفته فکر کنم.
خنده داره که آدم ۳-۴هفته اصلا نتونه به چیزهایی که داره اتفاق می افته حتی فکر کنه.
اونقدر شُکه باشه که حتی توانایی فکر کردن رو هم نداشته باشه.اما آخر تونستم.
خیلی خیلی حالم بهتره.دلم میخواد پرواز کنم٬آخه دوباره دارم بال در مییارم.خوشحالم که هنوز کسایی رو دارم که شادی من خوشحالشون می کنه.
وای الان یاد پست اوّلم افتادم٬خیلی دوستش دارم.
پ.ن. در تاریخ ۷/۱۱/۱۳۸۴:باید از یک دوست عزیز به خاطر پاک کردن لینکی که بهش زده بودم و چندتا از نظرات قشنگش عذرخواهی کنم.حتما دلیلش رو درک میکنه.
|
+| نوشته شده توسط
رامین در چهارشنبه 5 بهمن1384
|