سلام سلام
حال و احوال؟؟یک راست میرم سر اصل مطلب که تا اونجا که یادم میاد گل سرخ بود.
امروز روز خوبی بود.بعد از کلی وقت با دوست جونم کلی حرف زدم.در این باره حرف خاصی نمیزنم چون جزئیاتش رو اگر دوست داشته باشه میزنه توی وبلاگش.چندتا شعر از فروغ هم خوندم که چندان بی ارتباط با این پست نیستند.بخشهاییش رو براتون میزنم:
• خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم٬عریانم٬عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق٬عشق٬عشق.
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن٬راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.
• وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهای مرا تکه تکه میکردند.
وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون میبستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون میپاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود٬هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم٬باید٬باید.باید
دیوانه وار دوست بدارم.
________________________________________
اینم حرف آخر:
• بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیم
افق را به مهمانی پونه دعوت کنیم
بیا مثل پروانه های غریب نیاز
به مهتاب شب های تنهایی عادت کنیم.
راستی یه سوال:چرا شب همیشه یک حس غریب و آشنا به ما میده؟
|
+| نوشته شده توسط
رامین در پنجشنبه 4 اسفند1384
|