تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید


باز هم بهار آمد و عطر یاس‌های بنفش باغچه در درونم به نجوا در آمده.
نوروز امسال رنگ و بوی دیگری دارد. بهاری که از راه رسیده پر طراوت‌تر از هر‌سال می‌نماید.
اکنون باز می‌دانم دستان مهربانی هست که گرمی شبنم را روی گل‌های بنفشه احساس کند. چقدر دست‌های مهربان زیادند، دست‌هایی که نمی‌گذارند بلور سینه‌هایمان برای همیشه زیر برف باقی بماند.
جهان بر ابروی عید از هلال و سیمه کشید                هلال عیـد در ابـروی یـار بـایـد دیـد
دوست‌های خوبم بابت همه خوبی‌ها و بزرگی‌هاتون ازتون تشکر می‌کنم. امیدوارم سال خوبی رو گذرونده باشید و سال بهتری را در پیش داشته باشید. بازهم بابت این‌همه خوبی و مهربانی ممنون.

ای مهربان‌ترین‌، بیا تا در کلبه کوچک دلهایمان بهار را میزبان شویم.


خدایا
معصیت من٬ بر من گران است٬ تو رود جود خود بر من بباران.


نوروز

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 29 اسفند1384  |
 حرمت شکنی


با خودم عهد کرده بودم تا لازم نشه توی نوشته هام به حیطه این پست وارد نشم. اما ما را چه شده؟ در کدامین تنگه پرخوف زمانه ایستاده ایم که اینچنین چوب تاراج را به دست خویش بر کاروان دل افکنده ایم. دیگر نه سیدی نجیب داریم که بی رحمانه نقدش کنیم٬ نه گوش شنوایی.
اینک نه زمان شیون و فریاد است و نه هنگامه افسوس٬ که ناله ی ناگزیر را گردنی کج می خواهند.

اندیشیدن
در سکوت
آنکه می اندیشد
به ناچار دم فرو می بندد.
اما آنگاه که زمانه٬
زخم خورده و معصوم٬
به شهادتش می طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.

شب گذشته خبری را شنیدم که تمام بدنم را لرزوند. دوست دارم مقایسه کوچکی بین حوادث اخیر و سالهای گذشته داشته باشم و در کنار اون چند اتفاق را باهم و در کنار هم بنویسم. برداشت و تحلیل اونها با خودتون. هفت مورد اول رو از نوشته فرناز سیفی(امشاسپندان) گلچین کردم.

۱. تغییر نام مرکز امور مشارکت زنان به مرکز امور زنان و خانواده.
۲. حسین صفار هرندی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، بخشنامه ای مبنی بر حضور نیافتن زنان در ادارات این سازمان پس از ساعت 18 صادر کرد. وی هدف از این بخشنامه را ضرورت حضور موثر بانوان درکانون گرم خانواده جهت ایفای وظیفه حساس مادری دانست.
۳. اولین حضور زنان در ورزشگاه آزادی برای تماشای مسابقه فوتبال از رخدادهای مهم خرداد ماه امسال بود.و در کنار اون در آستانه روز جهانی زن حدود پنجاه دختر جوان، برای تماشای بازی فوتبال میان تیم ملی ایران و کاستاریکا راهی ورزشگاه آزادی شدند. اما این بار موفق به حضور در ورزشگاه نشده و با خشونت فرمانده نیروهای امنیتی ورزشگاه روبرو شدند.
۴. خبرهایی از تدوین طرح هایی همچون "سند جامع توسعه امور زنان و خانواده"، "توسعه فرهنگ حجاب و عفاف" و "منشور حقوق و مسئولیت های زنان در نظام جمهوری اسلامی" به گوش می رسید.
۵. پس از آنکه محمود احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد، در اولین اظهار نظر خویش در رابطه با زنان در جمع نمایندگان مجلس گفت که معتقد به سهمیه زنان در دولت نیست و این را توهین به زنان می داند که مثلا سه زن به کابینه بیایند. وی در حکم انتصاب نسرین سلطانخواه به ریاست این مرکز مهم ترین وظیفه زنان را توجه به جایگاه محوری خانواده و اهتمام در اجرای اصول چهارگانه دولت اسلامی با تاکید بر محوریت خانواده دانست.
۶. بزرگترین تجمع اعتراضی زنان بعد از تظاهرات اعتراضی زنان در سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت در تاریخ ۲۲خردادماه ۸۴ روی داد. در این تاریخ حدود شش هزار زن جلوی درب اصلی دانشگاه تهران،در اعتراض به نقض حقوق خود در قانون اساسی تجمع کردند. سیمین بهبهانی از حاضرین این تجمع بود.
۷. امسال در تجمع آرام هشتم مارس پارک دانشجو، که زنان سرود خواندند، ماموران کیسه های پر از زباله به سر و صورتشان پرتاب کردند، و برخلاف تجمع خردادماه حرمت سیمین بهبهانی را نگه نداشتند و با باتوم وی را مورد ضرب و شتم قرار دادند.
۸. در چند ماه گذشته کریمی راد-سخنگوی قوه قضائیه- در یک سخنرانی ابراز داشت که بد حجابی را جرم می دانند و به شدت با آن برخورد خواهند کرد. در همین راستا این روزها شاهد برخورد شدید حراست بیمارستانها با اعضای هیئت علمی دانشگاه ها و پزشکهای خانم هستیم.
۹. فیلتر شدن شدید وب سایتها و وبلاگهای دگر اندیش چون بی بی سی٬ تریبون فمینیستی٬ پیک ایران٬بدون مرز٬ رادیو فردا و...
۱۰. آخرین خبر هم که گویای تدفین شهدا در محوطه دانشگاه صنعتی شریف است. این اقدام در زمانی صورت می گیرد که به علت تعطیلات نوروز عملا امکان تحصن و اعتراض گسترده ی دانشجویان و تشکلهای صنفی وجود ندارد(مانند سال گذشته و تحصن دو هفتگی دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان). شاید فردا نوبت چهار راه ها و خیابانهای شهرها باشه که پذیرای شهدا باشند و بازهم حرمت شکنی شهدا و از بین بردن ارزش شهید و شهادت. 

یک نوشته که شاید مرتبط باشد:          

عناصر اصلی دولت فاشیسم:
اصل پیشوایی٬ جنبش توده ای ٬ سلطه سراسری حزب واحد ٬ سرکوب نهادها ی قانونی و جامعه مدنی٬ جنگ طلبی ٬ کنترل ایدئولوژیک جامعه ٬ سیاست ارعاب و وحشت٬ تبلیغات گسترده توده ای٬ بهره برداری از گروه های شبه نظامی ٬ کنترل رسانه های گروهی ٬ استفاده گسترده از نیرو های امنیتی و پلیسی٬ ملیت ستایی و یا نژاد گرایی.

ایدوئولوژی فاشیستی:
با محتوای خود شناخته نمی شود٬ ایدئولوژی فاشیستی در نفی دیگران و تخریب بی رحمانه آن هاست که نمود می یابد. فاشیسم٬ ضد سرمایه داری٬ ضد کمونیسم٬ ضد لیبرالیسم٬ ضد مدرنیسم٬ ضد فلسفه٬ ضد عقلانیت٬ ضد روشن فکری و خلاصه ضد همه چیز است. ایدوئولوژی فاشیستی مبتنی بر کلی گویی های نشاط انگیزی است که به خوبی از افسانه و اسطوره بهره می برد. فراموش نشود که ضدیت و تخریب با نقد متفاوت است. فاشیسم بر بسیج توده ای مردم و تبلیغات استوار است. نظامیان و شبه نظامیان در همه عرصه ها رسوخ میکند و جامعه کاملا میلیتاریزه می شود. جنگ افروزی٬ دشمن تراشی٬ فرافکنی٬ نظامی گری٬ میهن پرستی افراطی و ضدیت با بیگانگان٬ نژادپرستی ولو در قالب برتری دینی مشخصه فاشیسم است...


لینکهای مرتبط با تدفین شهدا در دانشگاه صنعتی شریف:
گزارش ایسنا (۱) و (۲)
گزارش بازتاب
گزارش ادوارنیوز
گزارش تصویری ادوارنیوز
نوشته الپر در این رابطه
وبلاگ یک دانشجوی دانشگاه شریف (۱) و (۲)
وبلاگی برای گزارش این حادثه
این جا و اکنون
فردا(مبارز کوچک) قبرها را کنده اند
دریغا دانشگاه ما شریف بود

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 23 اسفند1384  |
 
به عنوان یک دانشجو دلم خیلی گرفت.
تدفین شهید توی محیط دانشگاه هم صیغه جدیدیه.یادش به خیر یک زمانی از خطر رسیدن این روزها هشدار می دادیم اما....

لینک۱:خبر تدفین شهدا در دانشگاه شریف
لینک۲:گزارش تصویری تدفین شهدا

فاشیسم بهت خیر مقدم میگم
                                          *همین

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 22 اسفند1384  |
 تولدتون مبارک(شخصی)

آخ جون

باز هم یک تولد دیگه. ماه پیش با خودم قرار گذاشته بودم که هر وقت تعداد تولد‌ها به دو رسید یک پست ویژه بگذارم. و امروز به دو رسید. اول تولد آرین، بعد تولد افسانه.

از همینجا تولدشون رو بهشون تبریک میگم. دوست دارم  یک متن از شریعتی براتون بنویسم:

زندگی چون گل سرخی است،پر از خار، پر از برگ، پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار

همه همسایه و دیوار به دیوار همند.

امیدوارم خار‌های زندگی باعث بیشتر لذت بردنتون از زیبایی‌ها بشه.

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 21 اسفند1384  |
 

آيينه بود آب

از بيكران دريا، خورشيد می‌دمید.
زیبای من شکوه شکفتن را
در آسمان و آینه می‌دید.
اینک:
          سه آفتاب!

 

چقدر این شعر رو دوست دارم.

امروز هم که به خوبی شروع شد. صبح کمی دیر بیدار شدم، به سرویس دانشگاه نمی‌رسیدم و 20 دقیقه به کلاس دیر می‌رسیدم. برای همین از ترمودینامیک2 صرف نظر کردم و دوباره خوابیدم. اما امان از این تنبلی من. کلا از اینکه امروز برم دانشگاه پشیمون شدم. کلی با آرین کوچولو بازی کردم و اگر خدا بخواد می‌خواهم بنشینم پای درسم. شاد باشید.

 

الهی!

یادت چون کنم، که من، خود همه یادم!

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 21 اسفند1384  |
 دایی داریوش(شخصی)

قصد ندارم چیز خاصی بنویسم. فقط خواستم به یاد دایی داریوش یک پست داشته باشم.
دایی جون امروز دومین سال رو بدون تو پشت سر گذاشتیم. همه چیز چقدر سریع اتفاق افتاد، ظرف 40 روز چقدر زود پرپر‌شدی. یادم نمیره اون دستای مهربونت که هروقت دستای من رو می‌گرفت اونقدر فشار می‌داد تا آخ من به هوا بلند بشه(و بعدش بهم می‌گفتی محکم باش) اون روزهای آخری که دیدمت از دستای یک دختر پانزده ساله هم لاغرتر و ضعیف‌تر شده بود. یادم نمی‌ره که چطور…
یادم میاد که مامان اون دو هفته آخر نمی‌گذاشت که بیام ملاقاتت. هر بار یک بهونه می‌اورد و اگر بهونه جدیدی به ذهنش نمی‌رسید بهم می‌گفت امسال کنکور داری باید حواست بیشتر به درست باشه. آخرین باری که دیدمت بیمارستان بودی، وقتی منو دیدی سریع اشاره کردی که بیام پیشت اما این‌دفعه من بودم که دستت رو گرفتم و فشار دادم، دستی که لاغر شده بود و ضعیف.
دایی جون توی این دو سال اتفاق‌های زیادی توی فامیل افتاده. بچه مژگان امروز سیزدهمین ماه زندگیش رو  پشت سر گذاشت، وقتی آرین کوچولو من رو دایی صدا می‌کنه و وقتی دستان کوچیکش رو توی دستام می‌گیرم تازه می‌فهمم حس دایی بودن یعنی چی. دایی مسعود هم که امسال یک سکته بد کرد و چند ماهی طول کشید تا دوباره به روزهای قبلش برگرده،اما خدا رو شکر باز شده همون دایی مسعود شاد و شیطون. شیرینِ یکی‌یکدونت هم که 26ساله شده و مغرور‌تر از قبل. بقیه خبرها رو بهتر از من می‌دونی برای همین بیشتر از این چیزی نمیگم.
یادت به خیر.         *همین

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 19 اسفند1384  |
 یک روز عالی(شخصی)

سلام سلام
حال و احوال دوستای گلم چطوره؟
امشب با کلی انرژی اومدم تا یک پست کوچولو بذارم. این پنج شنبه و جمعه دو روز عالی بود برام. و میتونم با اطمینان بگم که این هفته رو با کلی انرژی دارم شروع میکنم.
دیروز تا ظهر را که با نوید جون بودم. بعد از یک هفته تونستم ناهار رو توی خونه بخورم. بعد از ظهرش فیلم sin city رو دیدم که خیلی خیلی ازش خوشم اومد و در یک کلام باید بگم که محشره.
و امروز از تمام روزهای این ۳هفته بیشتر بهم خوش گذشت٬ آخه بعد از یک ماه با دوستام رفتم کوه و دل تنگی غریبی که داشت از درون اذیتم میکرد برطرف شد. حس بدی بود٬مثل اینکه مبادا اونقدر ناتوان شده باشی که عزیزترین دوستانت دیگه نتونند باهات حرف بزنند. خیلی نگران خواهرم بودم و همینطور نگران خودم.اما
همه چیز بهتر از اونی بود که انتظارش رو داشتم.امروز بازهم احساس کردم که پر انرژی هستم و اگه لایق باشم مفید. آروم شدم اما آرامشی که توش هم شادی هست٬ هم امید٬ هم کلی انرژی.     *همین(شاید فردا این پست رو کامل کنم)


و یک توصیه به همه دوستان آبی خودم. هیچ وقت به یاهو مسنجر اعتماد نکنید٬ دقیقا وقتی که منتظر با ارزش ترین پیغامها هستید هیچ گونه آفی برات نمیاره.


دوست دارم هر روز از این هفته که میگذره درباره روز قبلش براتون بنویسم.
شنبه: با کلی انرژی رفتم دانشگاه.بر عکس روزهای قبل اینبار مجبور نشدم بدوم تا به سرویس برسم.  دانشگاه هم که کلی خوش گذشت٬ هم درسها قشنگ بودند و هم بعد از چندماه یکی از بچه های مهربون دانشکده رو دیدم که کلی دلم براش تنگ شده بود٬ کنکورش رو داده بود و خندون اومده بود دانشکده. عصر هم کلی خوش گذشت. خیلی درس نخوندم اما اصلا ناراحت نیستم٬ دو تا مسئله ترمو۲ حل کردم و بقیه روز رو آهنگ گوش کردم. در کل روز محشری بود.
یک شنبه: ساعت ۷بعد از ظهر٬ دانشکده: ساعت از هفت هم گذشت و من هنوز دانشگاهم. روز طولانیی بود. و چند دقیقه پیش یکدفعه دلم گرفت.احساس عجیبیه. دوست دارم بگم که: میگذرم از میان رهگذران٬مات.ادامه....ساعت ۸:۳۰ تازه رسیدم خونه. از خستگی داشتم از حال میرفتم اما حالم خوب بود و دلتنگیم یکم آروم شده بود.
دو شنبه: باز هم یک روز طولانی اما مفید. تا۱:۳۰ پیوسته سر کلاس بودم٬ بعد از اون ۲:۰۰ تا ۴:۱۵ سمینار نانو سیالات بود و بعد از همه اینها کارگاه داشتم. ساعت ۸بود که رسیدم خونه. اوضاع روحیم بدکی نیست و کلی خسته ام.

سه شنبه: یک روز خوب و شلوغ. بیشتر یادم نمیاد.
چهارشنبه: یک روز محشر و عالی. فقط تا ۱۰ کلاس داشتم بعد از اون سریع رفتم بانک که حسابم رو چک کنم و فهمیدم که هنوز هیچ پولی به حسابم واریز نشدهبعد از ظهر با عزیزترین دوستانم رفتم نمایشگاه شیرینی و شکلات. شب حوالی ۹ رسیدم خونه. به این میگند یک روز عالی.
پنج شنبه: روز خوبی بود. ظهر برای چندمین بار فیلم ژاندارک رو دیدم و بعدش سرم درد گرفت٬ سر درد به تپش شدید قلب تبدیل شد و بعد از اون نفسم گرفت٬ اما چندان طول نکشید. دوستام رو نگران کردم ولی کلی با هم حرف زدیم و انرژی عجیبی گرفتم. از همشون یک دنیا ممنونم. بازم مزاحم میشماز رو که نمیرم. عمراً
جمعه: (جلو جلو مینویسم)امروز دو سال از رفتن داییم از بین ما میگذره. کلی دلم هوای دایی رو کرده٬  صبح با مامان اینا باید برم به دایی سر بزنم. شاید بازم در این باره نوشتم.

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 12 اسفند1384  |
 to the one

To the one who understood her task and her purpose.
To the one who looked at the road ahead, and understood that it was a difficult journey.

To the one who did not make light of those difficulties,
but, on the contrary, made them manifest and visible.

To the one who makes the lonely feel they are not alone,
who satisfies those who hunger and thirst for justice, who makes the oppressor feel as bad as the oppressed.

To the one who always keeps her door open,
her ears listening, her hands working, her feet walking.

To the one who embodies the verses of another Persian poet,
Hafez, when he says: Not even seven thousand years of joy are worth seven days of sadness.

To the one who is here tonight, may she be one with all of us,
may her example multiply, may she still have difficult days ahead,
so that she can do whatever she needs to do,
so that the next generations will not have to strive
for what has already been accomplished.

And may she walk slowly,
because her peace is the peace of change,
and chage, real change, always takes time.

(Message from Paulo Coelho to honour Shirin Ebadi at the Nobel Peace Prize Ceremony, Oslo, December 11th 2003,read by Michael Douglas during the Nobel Prize Peace Concert).

امروز حوصلم سر رفته بود داشتم نت میتابیدم که به متن بالا برخوردم.متنی از کوئیلو درباره شیرین عبادی.
راستشو بخوای هم احساس شادی و غرور کردم و هم احساس یک غم سنگین.
دلیل شادی و غرورم رو که خودتون میتونید حدس زنید.اما ناراحت شدم بخاطر اینکه ما که خودمون ایرانی هستیم چقدر قدر امثال شیرین عبادی رو دونستیم و بهشون بها دادیم.
آره همه حرف و حدیث های پیرامون این ماجرا رو میدونم و اینکه بوی سیاست از این جایزه به مشام میرسید رو قبول دارم.اما باز هم این افتخار نبود برای ایران و ایرانی؟ آیا نمیتونستیم از این موقعیت استفاده بکنیم برای جبران خیلی کاستیهای داخلی و خارجی؟
تا اینکه بشینیم و تنها به این دلیل که داره سواستفاده میشه مثل دیوار رفتار کنیم یا حتی بدتر از دیوار؟
هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

|+| نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه 10 اسفند1384  |
 اين يک اقدام ملی است

لطفا آدرس ايميل خود را در فرم زير نوشته و آن را برای گوگل ارسال نمائيد تا از گوگل تقاضا نمائيم برای دومين سال متوالی لوگوی نوروز باستانی را در سايت خود قرار دهد

اين تلاش يک اقدام ملی ، مردمی و خودجوش برای کسب حرمت جهانی و اقتدار برباد رفته ايرانی است

http://www.esfahanhost.com/nowrouz

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 8 اسفند1384
 
الان داشتم به وضعیت غذایی این چند هفته فکر میکردم.واقعا خیلی به معده خودم فشار اوردم.
توی این ۳ هفته حتی یک وعده هم نتونستم صبحانه درستی بخورم.صبحانم شده بود کیک و شیر.وضعیت ناهارم که از صبحانه بدتر بود٬به جز ۳روز که ظهر خونه بودم بقیه روزها همش ساندویچ و کالباس خوردم.
خدا به داد معده بدبخت من برسه
|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 8 اسفند1384  |
 
سلام سلام
حال و احوال؟؟یک راست میرم سر اصل مطلب که تا اونجا که یادم میاد گل سرخ بود.
امروز روز خوبی بود.بعد از کلی وقت با دوست جونم کلی حرف زدم.در این باره حرف خاصی نمیزنم چون جزئیاتش رو اگر دوست داشته باشه میزنه توی وبلاگش.چندتا شعر از فروغ هم خوندم که چندان بی ارتباط با این پست نیستند.بخشهاییش رو براتون میزنم:

• خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم٬عریانم٬عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق٬عشق٬عشق.
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن٬راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.

• وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهای مرا تکه تکه میکردند.
وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون میبستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون میپاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود٬هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم٬باید٬باید.باید
دیوانه وار دوست بدارم.
________________________________________
اینم حرف آخر:
• بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیم
افق را به مهمانی پونه دعوت کنیم
بیا مثل پروانه های غریب نیاز
به مهتاب شب های تنهایی عادت کنیم.

راستی یه سوال:چرا شب همیشه یک حس غریب و آشنا به ما میده؟

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 4 اسفند1384  |
 
 
بالا