تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 میلاد

تولدت مبارک

با جوانه ها٬ نوید زندگی ست.
زندگی:شکفتن جوانه هاست.

هر بهار
از نثار ابرهای مهربان
ساقه ها پر از جوانه میشود
هر جوانه ایی شکوفه می کند
شاخه چلچراغ میشود
هر درخت پر شکوفه باغ...

کودکی که تازه دیده باز میکند٬
یک جوانه است
گونه های خوشتر از شکوفه اش٬
چلچراغ تابناک خانه است.
خنده اش بهار پر ترانه است٬
چون میان گاهواره ناز میکند...

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 31 فروردین1385  |
 سلام من به آفتاب
همچون شهاب ميگذرم در زلال شب
از دشت های خالی و خاموش
از پيچ و تاب گردنه ها قعر دره ها
نور چراغها چون خوشه های آتش
در بوته های دود
راهی ميان ظلمت شب باز ميكند
همراه من ستاره غمگين و خسته ای
در دور دست ها
پرواز ميكند
نور غريب ماه
نرم و سبك به خلوت آغوش دره ها
تن ميكند رها
بازوی لخت گردنه پيچيده  به كام جو
بر دور سينه هوس انگيزه تپه ها
باد از شكاف دامنه فرياد ميزند
من همچون باد مي گذرم روي بال شب
در هر سوی راه
غوغای شاخه ها و گريز درخت هاست
با برگ های سوخته با شاخه های خشك
سر مكشند در پی هم خارهای گيج
گاهی دو چشم خونين از لای بوته ها
مبهوت می درخشد و محسور می شود
گاهی صدای وای كسی از فراز كوه
در های و هوی همهمه ها دور می شود
ای روشنايی سحر ای ‌آفتاب پاك
ای مرز جاودانه نيكی
من به اميد وصل تو شب را شكسته ام
من در هوای عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد. خوشحال میشم...
|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 10 فروردین1385  |
 
شب از نیمه گذشت و من هنوز بیدارم.الان دارم هم نوا با بم شجریان رو گوش می‌دم و بعد از اون نوبته افتخاریه.

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه‌ی فرداست

خودمونیم ها عجب شعرها رو با هم مخلوط می‌کنم.

دلشده

|+| نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه 9 فروردین1385  |
 نخستین اعلامیه حقوق بشر

منم کوروش، شاه شاهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار مملکت، نواده کوروش شاه بزرگ از شاخه سلطنت ابدی که سلسله‌اش مورد مهر خدایان و حکومتش به دلها نزدیک است. وقتی بی جنگ و جدال وارد بابل شدم همه مردم قدوم مرا با شادمانی پذیرفتند. در قصر پادشاهان بابل بر سریر سلطنت نشستم. مردوک(خدای بابلی) دل‌های نجیب مردم را متوجه من کرد زیرا من او را محترم و گرامی داشتم. لشکر بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم صدمه و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع بابل و اماکن مقدسه آن قلب مرا تکان داد. فرمان دادم همه مردم در پرستش خدایان خود آزاد باشند  و بی‌دینان آنها را نیازارند. فرمان دادم که هیچ یک از خانه‌های مردم خراب نشود. فرمان دادم که هیچ کس از اهالی شهر را از هستس ساقط نکنند. خدای بزرگ از من خرسند شد و به من که کوروش هستم و به پسرم کمبوجیه و به تمامی لشکر من از راه عنایت، برکات خود را نازل کرد.

فرمان دادم که از بابل تا آشور و شوش و اکد و همه سرزمین‌هایی که در آن طرف دجله واقع است و از روزگاران قدیم بنا شده‌اند، معابدی را که بسته شده بگشایند. همه خدایان این معابد را به جاهای خود باز‌گرداندم تا همیشه در همان‌جا مقیم باشند. اهالی این محل‌ها را جمع کردم و منازل آنها را که خراب کرده بودند از نو ساختم و خدایان سومر و اکد را بی آسیب، به قصرهای آنان که شادی دل نام دارد، بازگرداندم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 6 فروردین1385  |
 
 
بالا