تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 عروسک کوکی

میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهء دستی
بی سبب فریاد کرد
............
......
..
......
............
........................
اینک دستی ست که با تمام قدرت
مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند. اینک٬
سرنوشت٬ همان سرافرازیِ ازلیِ خویش را پایدار می بیند
شاید٬ شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم ...
نمی دانم ...


شعر اول بخشی از سروده فروغ بود و قسمت دوم را از وبلاگ الناز انتخاب کردم.

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 31 اردیبهشت1385  |
 rainbow
rainbow
|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 31 اردیبهشت1385  |
 very nice

calm

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385  |
 برنامه این روزهای دانشکده و چهار روز تلاش کادر اجرایی

ISME2006

سایت کنفرانس

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385
 از نور حرف میزنم

هر بامداد تا نور مهر می دمد از كوه های دور

من بال می گشايم ، چابك تز از نسیم

پيغام صبحدم را

                 با شعرهای روشن

                           پرواز می دهم .

انبوه خفتگان را

                با نغمه های شيرين

                            آواز می دهم

 

از نور حرف می زنم ، از نور

از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور .

 

اما در ازدحام خيابان

گم می شود صدای من و نغمه های من .

 

گويند اين و آن :

               ” خود را از اين تكاپوی بيهوده وارهان  !

                 بی حاصل است اين همه فرياد

                 در گوش های كر  !

                 ديوانه حرف می زند از نور

                                                با موش های كور  ! 

 

 

بيگانه با تمامی اين حرف های سرد

من ، همچنان صبور

با عشق ، شوق ، شور

انبوه خفتگان را

               آواز می دهم .

پيغام صبحدم را

               پرواز می دهم

هر سو كه می روم

در گوش اين و آن

حتی در ازدحام خيابان

از نور حرف می زنم ،

                    از نور ... 
                               فریدون 
  

 

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 22 اردیبهشت1385  |
 بدون عنوان

برگ از درخت خسته میشه
پاییز بهانه است.

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 19 اردیبهشت1385  |
 بدون عنوان

پاییز

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 19 اردیبهشت1385  |
 گریز

به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه دریا

ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه میکرد

قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد

به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شدو به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای که میسوزم سراپا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه مینویسم نامه ای نوشته بر باد

که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم از گذشته یادگارم

در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیمو شکستیم پشت سر پل های پیوند

در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود

باید از هم میگذشتیم برتر از ما عشق ما بود

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم..... 


دیشب با این آهنگ ابی برنامه ایی داشتم.  این آهنگ رو خیلی دوست دارم.
|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 18 اردیبهشت1385  |
 خداحافظ

نمیدونم تا حالا آهنگ مرغ دریایی رو گوش دادین یا نه. یک آهنگ نسبتا قدیمیه(۱۳۸۲) که ایلیا میخونه. این آهنگ و آهنگ گل ارکیده رو محشر خونده. دکلمه آخر این آهنگ رو که بهارک فارسی اجرا میکنه خیلی دوست دارم...|-:



قصمو با دریا گفتم
                 دریا موجهاشو خبر کرد
                                  مرغ دریایی سفر کرد
قصمو با ابرا گفتم
                
 بغضشون دریا رو پر کرد
                                  مرغ دریایی سفر کرد
اشکامو دادم به دریا
                  موجهاشو رقصنده تر کرد

تن عریون صدامو که دادم به دست بارون
                   بغض بارون  دربه در  کرد
                                  مرغ دریایی سفر کرد

مرغ دریایی تو بودی قصمو نخونده رفتی
                                   شعر تاریک وداعو هر زمون خوندی و رفتی

یادته کنار ساحل٬ خوندم از دلدادگی هام
                    گفته بودی برمی گردی
                                    ای دریغ از سادگی هام

خداحافظ برای تو یه حرفه٬ به سرمای تموم قله های پر ز برفه
برای من ولی آواز مرگه
                     صدای وحشت گل از تگرگه٬ وداعت قصه پاییز و برگه

خداحافظ٬ خداحافظ چه تلخه
                      وداع ما کنار ساحل و دریا چه تلخه

اگه می گم در انتظار می مونم٬ میدونم برنمی گردی میدونم
                                          
           میدونم برنمی گردی میدونم
                                                               میدونم برنمی گردی میدونم
----------------------------
اگر این مرغ دریایی فقط رفتن را می شناسه
                                         دلیلش بی وفایی نیست
                                                       سکوتش پر ز احساسه
فقط رفتن٬ فقط رفتن
                     می تونه سهم من باشه

فقط دل بستن و کندن
                       می تونه مال من باشه
                                                         خداحافظ
دوست دارم میتونستم برم٬ برم تا انتهای جاده. وای دیوونه شدم٬ یکدفعه آهنگ معین به یادم اومد.اونم خیلی دوستش دارم: برم تا روز تولد٬ برسم به فصل آغاز...

                                                                  میرم از شهر تو با یه کوله بار خاطره...

پی نوشت در تاریخ ۱۶/۲ : نمیدونم چرا اما دلم بدجوری داره میگیره. واقعا دیوونه شدم. آخه چرا؟ یعنی یک کامنت باید اینقدر روم اثر بگذاره؟ 

پی نوشت در تاریخ ۱۷/۲ : توی وبلاگ یک دوست خوب و عزیز خوندم که نوشته بود(عذر میخوام که اسمش رو نمینوسم چون مطمئن نیستم که دوست داشته باشه):
" من گفتم ، نوشتم كه بدانيد
نخواستم مثل كسی باشم
يا از آن روزگاری كه سپری شد
تنها خواستم
در قيل وقال بی امان ثانيه ها
خودم باشم. "
و وقتی این رو خوندم در جواب این سوال ماندم که من کیستم و چه میخواهم.

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385  |
 تولد

happy birthday

امروز هم تولد داریم
تولد نوید عزیزم
فقط میتونم این روز رو بهش تبریک بگم.
bad boys
for ever

boos

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 11 اردیبهشت1385  |
 یک ساعت ویژه
مردی٬ دیر وقت٬ خسته و عصبانی٬ از سرکار به خانه برگشت.دم در٬ پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما. چه سوالی؟
- بابا٬ شما برای هر ساعت کار٬ چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:"این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟"
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار٬ چقدر پول می گیرید؟
- اگر باید بدانی می گویم٬ ۲۰ دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:"می شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟"
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: "اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری٬ سریع به اتاقت برو٬ فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی.من هر روز٬ سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم."
پسر کوچک٬ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: "چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟"
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است.شاید چیزی بوده که او برای خریدش به ۱۰ دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت ودر را باز کرد.
-خواب هستی پسرم؟
- نه پدر٬بیدارم.
- فکر کردم که با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این٬ ۱۰ دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچک نشست خندید و فریاد زد : "متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالشش یرد و چند اسکناس مچاله شده درآورد.
مرد وقتی دید پسر کوچک خودش هم پول داشته است٬ دوباره عصبانی شد و غرغرکنان گفت: "با این که خودت پول داشتی٬ چرا باز هم پول خواستی؟"
پسر کوچولو پاسخ داد: "برای این که پولم کافی نبود٬ ولی الان هست.حالا من ۲۰ دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم....."
خودمونیما چقدر برای کسانی که دوستشون داریم٬ کسانی که دوستمون دارند٬ برای احساساتمون٬ دلتنگیهامون٬ زندگیمون و بالاخره دل خودمون و اطرافیانمون وقت میگذاریم؟؟
                                                                                                        *همین
|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 10 اردیبهشت1385  |
 نتیجه نظرسنجی
اما این هم نتیجه نظرات گل شما درباره قالب جدبد ابن وبلاگ:
۴۲٪ گفتند که قالب بهتر شده
۱۴٪ گفتند که تفاوت چندانی نکرده
۴۲٪ گفتند که قالب قبلی بهتر بود
و بنابر این فعلا همین قالب رو نگه میدارم تا هروقت که ازش خسته بشم.
از اینکه نظر دادیم ممنونم.
|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 10 اردیبهشت1385
 یک داستان کوچک
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.مرد جوان٬در کمال افتخار٬ با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: «اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.»
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیر مرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود‌‌٬ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ایی آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر میکردند این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت: «تو حتما شوخی میکنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو٬ تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»
پیرمرد گفت: «درست است٬ قلب تو سالم به نظر میرسد٬ اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمیکنم. میدانی٬ هرکدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند٬ گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارد که برایم عزیزند٬ چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام٬ اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما بیانگر عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم آنها نیز روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با تکه ایی که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود٬ به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود٬ تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آنرا گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای خالی مرد گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد٬ دیگر سالم نبود٬ اما از همیشه زیباتر بود.
عشق٬ از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.
|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 3 اردیبهشت1385  |
 اینجا پرنده بود
ای عبور ظریف!
بال را معنی کن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

ای حیات شدید!
ریشه های تو از مهلت نور
آب می نوشد.
آدمی زاد -این حجم غمناک-
روی پاشویه وقت
روز سرشاری حوض را خواب میبیند.

ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!
با تکان لطیف غریزه
ارث تاریک اشکال از بالهای تو میریزد.
عصمت گیج پرواز
مثل یک خط مغلق
در شیار فضا رمز می پاشد.
من وارث نقش فرش زمینم
و همه انحناهای این حوضخانه.
شکل آن کاسه مس
هم سفر بوده با من
از زمین های زبر غریزی
تا تراشیدگی های وجدان امروز.

ای نگاه تحرک!
حجم انگشت تکرار
روزن التهاب مرا بست:
پیش از این در لب سیب
دست من شعله ور میشد.


و این هم برای دوستانی که پرسیده بودند چرا دیگه نمی نویسم:

...اما ای حرمت سپیدی کاغذ!
نبض حروف ما
در غیبت مرکب٬مشاق میزند.
در ذهن حال٬جاذبه شکل
از دست میرود

باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد٬
گل را نگاه کرد٬
ابهام را شنید.
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.

|+| نوشته شده توسط رامین در شنبه 2 اردیبهشت1385  |
 
 
بالا