تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 بدون توضیح


آن یار کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 26 خرداد1385  |
 تولد


ای که چشمانت همیشه مست مست
ای که رویت ماه را در هم شکست

تفلدت مبارک

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 18 خرداد1385  |
 شوخی/جدی


بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند
اما گنجشکها جدی جدی می میرند

آدمها شوخی شوخی زخم می زنند
و قلبها جدی جدی می شکنند

آدمها شوخی شوخی لبخند می زنند
و دلها جدی جدی عاشق می شوند...

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 11 خرداد1385  |
 درِ بسته بگشا خدایا تو که مالک این زمینی

ماه آرام به پایین لغزید
و تنها کوچه ماند
و یک سبد خاطره
روزگار هم به فرداهایش رفت
و کوچه با خاطراتش
در امشب خود باقی ماند.


پی نوشت در ظهر پنج شنبه: ای خدا الان هوای تهران بارونیه. منم میخوام. عاشق بارونم. وای باران باران

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 4 خرداد1385  |
 
 
بالا