تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 مادر
روزت مبارک مامانم
مادری که همیشه بهترین یارم بودی و همیشه محکم کنارم ایستادی. بهترین دوست جونم
|+| نوشته شده توسط رامین در شنبه 24 تیر1385
 شبهای خط خطی
تو این شبای خط خطی
ستاره های پاپتی
گم شدن و نیست توی راه
فانوسک رفاقتی
به هرکی میخوای دل بدی
دل میکنه به راحتی
دنیا چه آلوده شده به سم بی صداقتی
پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی
انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی
چرا ستاره پرپره
قفلی به روی هر دره
هر شب هوای رابطه از شب پیش ابری تره
چرا دلم رو هیچ کسی تا شهر عشق نمیبره
چرا کسی نمیدونه
خونه عشق کدوم وره
پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی
انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی
باید با دنیا کاری کرد
بیشتر از اینها نشه بد
به پای عشق و عاشقی مرحم دلدادگی زد
باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه
باید دوباره خط کشید رو هرچی رسم غلطه
این آهنگ رو خیلی دوست دارم. البته ای کاش کلی تر بود و از کلمه عشق استفاده نمیکرد. فکر میکنم اون موقع با ارزش تر میشد. من هم منظورم از این شعر عشق نیست٬ بقیه بخش هاش محشره.
پ.ن: (برای نوید و افسانه عزیز) نگران نشین. حالم خوبه خوبه٬ به سوی بهبود با سرعت زیاد( البته با کمک شما). این هم حال و هوای این لحظه ها بود. تازه از مراسم برگشتیم خونه٬ امروز نت یکم مثل قدیما اذیتم کرد( براتون قبلا تعریف کرده بودم).
|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 18 تیر1385  |
 مادربزرگ
جمعه٬ ساعت شش صبح
مادربزرگ برای همیشه از میونمون رفت.
حس و حال عجیبی دارم. بعد از دایی داریوش٬ مادربزرگ دومین فرد نزدیکی بود که رفتنش رو تجربه کردم.
از افسانه و نوید بابت امروز خیلی خیلی ممنونم.
*همین

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 16 تیر1385  |
 گفتگو با استاد
روزی غرق در فکر٬ ناگهان خود را در دیاری یافتم دور و غریب
دیدم کامل مردی در کنار من است٬
با نگاهی مهربان
به نرمی از من پرسید: «چرا این طور گرفته ای؟»
گفتم فکرم پریشان است.
گفت: «شاید از من کمکی ساخته باشد.»
گفتم به دنبال حقیقت می گردم
گفت: «در خود فرو رو٬ کلیدش را در قلبت می یابی»
چگونه؟
«خیالهایت را کنار بگذار و نیتت را خالص کن٬ آن وقت حقیقت در قلبت می تابد.»
پرسیدم: از کجا بدانم حقیقت است که می تابد؟
پاسخ داد: «در این مرحله٬ انبیا و اولیا را همه بر حق می بینی و تفاوت بین ادیان نمی گذاری
                یعنی به مرحله خودشناسی گام نهاده ای»
مرحله خود شناسی؟
«در مرحله خودشناسی می دانی که از کجا آمده ای٬ چرا به این دنیا آمده ای٬ در اینجا چه باید بکنی و بعد به کجا می روی.»
گفتم: نمی دانم در اینجا چه باید بکنم
گفت: «به وظایفمان عمل کنیم٬ به دیگران خیر برسانیم و بکوشیم انسان واقعی باشیم»
انسان واقعی؟
«بله٬ کسی که به راستی دلسوز٬ نیک خو و نیک خواه باشد٬ از شادی دیگران شاد شود و از غمشان غمگین و در پی یاری به دیگران باشد»
چگونه؟
«با دیگران همیشه همان باش که می خواهی با تو باشند و هرچه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند»
گفتم: گفتنش آسان است...
او ادامه داد: «...اما به کار بستنش دشوار»
گفتم: «نشیب و فراز زندگی گاهی عرصه را بر من تنگ می کند و مطمئن نیستم آیا روزی به سعادت واقعی می رسم؟
گفت: «در راه حقیقت٬ سعادت واقعی بازگشت به سرمنزل ازلی است.»
سر منزل ازلی؟
« بازگشت به همان جایی که از آن آمده ایم٬ اما داناتر و مهربان تر»
فکری کردم و پرسیدم٬ این همه را از کجا می دانید؟
لبخندی زد و گفت: «عمرهایی تحقیق و تجربه»
... ممنونم٬ حالم خیلی بهتر شد
اما شاید باز سوالاتی داشته باشم٬ می شود دوباره شما را دید؟
با لبخندی مهربان٬ دستی بر شانه ام گذاشت و گفت:
«هر وقت که بخواهی٬ من همیشه هستم»
 
کلیپ زیبای گفتگو با استاد رو هم اینجا میتونی ببینی.
|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 15 تیر1385  |
 اراده
در ارتباط با پست قبلی تشکرها و حرفهای زیادی هست که باید بنویسم اما به دلیل کمبود وقت و حال و هوای این لحظه ها با اجازتون اول این پست رو میگذارم و در اولین فرصت به پست سایه می پردازم.

تا حالا شده که به شدت و از ته دل از دست خودت دلخور بشی؟ احساس این دقایقم قابل وصف نیست و از طرف دیگه نمی خواهم بیشتر دربارش بنویسم. از ترانه ابی کمک میگیرم (همونی که یکبار متن کاملش رو گذاشته بودم و دربارش نوشته بودم٬ این دفعه هم تصادفی توی پلی لیستم بهش برخوردم)

در گريز ناگزيرم
گريه شد معنای لبخند
ما گذشتيم و شکستيم
پشت سر پلهای پيوند

آره همین طور دارم پل های پشت سرم رو خراب میکنم و پل های آینده که همین طوری هم کم تعداد و ضعیف به نظر میاند رو خراب.
چند روزی هست که دارم به این فکر میکنم که تا اینجای زندگیم تقریبا به هرچیزی که رسیدم به خاطر استعدادم بوده(منظورم تعریف از خودم نیست بلکه دقیقا برعکس) و ردپای اراده یا توش نبوده یا خیلی خیلی کم رنگ بوده. بی ارادگی توی چند مورد بیشتر از همه داره اذیتم میکنه. از خودم خسته شدم و دلخور و دلگیر.

وقتی از آزار پاييز
برگ و باغم گريه می کرد

*همین

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 11 تیر1385  |
 سایه
چند هفته پیش یکی از آشناهای قدیمیم رو توی تاکسی دیدم. خاطرات این چند سالش رو تعریف می کرد. چند جمله از حرف هاش برام خیلی جالب بود. خیلی وقتها تجربش کردم. اما به این صورت و به این اختصار نمیتونم بگم که قبولش دارم. اما و اگرهای زیادی برای کامل شدن لازم داره.

هیچ وقت دنبال سایه نرو
هرچقدر بخوای بهش نزدیک بشی موفق نمیشی
اما اگر دنبالش نرفتی و مسیر خودت رو دنبال کردی
فقط کافیه برگردی و پشت سرت رو نگاه کنی
می بینی داره دنبالت میاد.

باز هم اضافه میکنم به این صورت برام پذیرفتنی نیست. خوشحال میشم اگر شما کاملش کنید و اگرها و شایدهاش رو برام بنویسین.

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 5 تیر1385  |
 
 
بالا