تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 باران


شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

چند دقیقه ایی هست که اولین بارون پاییزی امسال شروع شده.

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 24 مهر1385  |
 زیباست

CONFIDENCE
Once all village people decided to pray for rain
On the day of prayer all people gathered and only one boy came with an umbrella
That shows confidence

TRUST
Trust should be like the feeling of a one year old baby
When you throw him in the air, he laughs
Because he knows you will catch him

HOPE
A human being can live for
Fourthy days without water
Eight minutes without air
But not even 1 second without hope

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 9 مهر1385  |
 تولد
بیست سال پیش، توی شبی مثل امشب، حوالی همین ساعت برای اولین بار تونستم دنیا رو ببینم.
آره درست بیست سال پیش.
و چه زود گذشت. بیست سال خاطره.
همیشه روز تولدم که از راه میرسه کمی دلم می‌گیره.
نگو بزرگ شدم نگو که سخته.
می‌گند تولد مثل بهار زندگیه، اما برای من، بهاریه که دست به دست خزون از راه رسیده.
توی سالی که گذشت چند جای خالیِ زندگیم پر شد.
اما امروز جای چند نفر خالی بود...
دیگه چیزی نمی‌تونم بگم جز اینکه دست همه دوستای گلم درد نکنه.
دلتون همیشه بهاری و مهربون.
|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 4 مهر1385  |
 
 
بالا