
کوله پشتیم خوب سنگینه اما با تموم این سنگینی میدونم که جای یک چیز داخلش کمه.
چند وقته نقاشی نکشیدم؟ تو میدونی؟ فکر کنم از وقتی که مداد رنگیهام رو گم کردم.
کیفم پر از خودکارهای رنگی شده، خودکارهایی که نمیشه باهاشون نقاشی کشید. آخه
اگه جاییش رو اشتباه بکشم دیگه نمیتونم پاکش کنم، حتی اگر درست بکشم بازم یه حالیه. اصلا مگه میشه با خودکار دریا کشید؟ میشه آسمون کشید؟
میشه اونی که ندیدم رو بکشم؟
هنوز چهرهای که چند ماه پیش روی میز مطالعه سفیدم کشیده بودم محو نشده. یعنی اینهمه وقته من میزم رو پاک نکردم؟ و اینهمه وقته نقاشی نکشیدم؟
یک کسی هست که خیلی بزرگه، کسی که خیلی وقته نکشیدمش. توی دلم از بزرگیش طرح زدم، گهگاهی هم شروع کردم به رنگ کردنش. این رو هم خوب میدونم که هیچ وقت نمیتونم تمومش کنم. جاش یک جورایی خالیه. آخه اونقدر بزرگه که خیلی وقتها جای خالیش احساس میشه، چه برسه به موقعی که معنی کارهاش رو نفهمی و ازش دلگیر هم باشی. بعد از یه مدت دلت شروع میکنه یه بهونه آوردن و میبینی که چقدر دلت براش تنگه و چقدر دوستش داری هرچند که هنوز نمیفهمی چی میگه و برای کاری که کرده و دلگیر شدی دلیل قانعکنندهای پیدا نکردی.
مدادرنگیهات رو بر میداری و شروع میکنی به کشیدن خطهایی که درست نمیدونی
چی هستند و به کجا میرسند. بزرگیش رو با آبی، مهربونیش رو با ارغوانی، آرامشی که ازش میگیرم رو با بنفش، نامهربونیهاش رو با قهوهای تیره و تمام اون چیزهایی که هنوز نمیدونم و نمیتونم درک کنم رو با سفید میکشم.
شاید عجیب باشه اما میشه گوشهای از اونهمه بزرگی و پاکی رو با چند تا مداد رنگی روی یک برگه کشید، برای اون دلی که داری و به خاطر تمام حرفهایی که بین تو و اون هست. توی یک ورق کوچک که شاید کاغظ دفتری باشه از یک دلِ کوچکتر که به اندازه دریایی که اونطرفش رو ندیدم بزرگه.
بیا اینبار خوب بگردیم، حتما لابهلای اینهمه خطوط درهمی که بارها روی کاغظ کشیدیم، میتونیم اسم و عطرش رو پیدا کنیم. اگر کم رنگ و بو شده بود٬ بین خاطرات ترکخوردهی بچگیهامون میتونیم اونرو واضحتر ببینیم.
-------------
پنجشنبه سوم اسفند هشتاد و پنج
دست نوشته ای ساده از خودم
|
+| نوشته شده توسط
رامین در پنجشنبه 3 اسفند1385
|