چند روز پیش بود که فائزه من رو به بازی آرزوها دعوت کرد. ازش ممنونم. به نظرِ من این زیاد به بازی شبیه نیست بلکه بیشتر نوعی دعا کردنه و همینطور بهانهای برای فکر کردن به خیلی چیزهای مهمِ کم رنگ شده.
به نظر من هم شاید بهتر بود آرزوهای شخصی رو مینوشتیم اما خیلی بدجنسی میشد.
من هم چندتا از آرزوهای غیرخصوصی خودم رو مینویسم.
اول اینکه خدا بیمارها مخصوصاً بیمارهای کوچک و معصومی که از بیماری رنج میبرند و سرم مونس لحظههای معصومانه روزهاشونه رو شفا و به خانوادههاشون صبر و استقامت میداد.
دوم اینکه کمکم میکرد تا بتونم دلیل خیلی از کارهایی که میکنه و نمیتونم درکشون کنم رو بفهمم.
سوم اینکه بهمون کمک کنه تا بتونیم بیشتر ارزش همدیگه و همینطور ارزش خودمون رو بدونیم.
چهارم اینکه همه دوستها و عزیزهام گامهای زندگیشون رو محکم بردارند و شاد باشند.
و آخرین چیزی که میخوام بنویسم رسیدن به اون هدفهاییه که توی زندگیم دارم و براشون ارزش قائلم.( ننوشتمشون چون قرار بود خصوصیها رو ننویسم، اما اگر حضوری ازم بپرسید خیلیهاشون رو میتونم براتون بگم.)
اسم دوستانی که میخوام دعوت کنم رو همین چند روزه مینویسم.
و پایان این پست با مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری(این کتاب یکی از بهترین هدیه هایی هست که گرفتم)
الهی
یادت چون کنم٬ که من٬ خود همه یادم!
من٬ خرمنِ نشانِ خویش٬ فرا باد نهادم.
خدایا
نظر کن در حاجت کسی٬ کِش جز از یک حاجت نیست!
پ.ن ۱:
دوستانی که دعوت می کنم:
اکبر٬
نگهبان لاله٬
نوید٬
رضا بزرگه٬
رضا کوچیکه٬
اون یکی رضا٬
صائب٬
هانیه٬
شیرین و
مریم.
پ.ن.۲: (۱۵ اردیبهشت)
ممنون از همه دوستانی که نوشتند. اونهایی که اسمشون این بالاست و دوستانی که اسمشون رو اینجا ننوشتم ولی دعوتشون کرده بودم.
|
+| نوشته شده توسط
رامین در سه شنبه 28 فروردین1386
|