همیشه میان پنجره و دیدن فاصله است
اما میان لبخند و اشک
میان سرمستی ِ حضور و بغض نبودن
میان شیرینی مرور کردن یک خاطرهی عزیز و دلتنگی
میان آرامش گرفتن از صدای آبشار و واهمه از اون
میان ...
تنها به اندازه یک چشم ِ ابری فاصله است
و به اندازه دلی که شاید بگی بی ارزشه!
(اما ارزش و جای شناختن داره!)
وسط نوشت ۱: راستش رو بخواین قدیما از صدای آبشار لذت میبرم اما مدت زیادیه که وقتی به صداش گوش میدم و میبینمش، همراه اون لذت قدیمی، یک ترس بزرگ و عجیب هم به سراغم میاد. ترسی از شدت اون، از غرش اون، از رفتنش و از بیرحمی عظیم و خشنی که داره! حتی گاهی اوقات این بخش جدید بر اون قدیمیه غالب میشه! (میدونم که حالا اکثرتون یا دارین بهم فوحش میدین یا میخندین اما نظرم رو نوشتم!)
ادامه پست:
شرح حال:
باقالی!
حتما می پرسین چرا باقالی؟ نمیدونم والا!
امروز عصر حواسم كلا توی باقالیها بود.
در همین راستا چند ساعت پیش توی دنده عقب گرفتن زدم به دیوار و چراغ خطر ماشین خرد شد!
بعد از اون هم یک sms رو به جای اینکه برای برادرم بفرستم برای دوستم فرستادم. و یک ساعت بعد که دوستم بهم sms زد تازه فهمیدم که به به... !!! حالا کجاش رو دیدین؟!!
دوباره اومدم به برادرم sms بزنم اما بازم اشتباه قبل رو تکرار کردم!!
حالا هم دو ساعته دارم solitaire بازی میکنم اما حتی یک بار هم نتونستم تمومش کنم! در صورتی که کلی توش ماهرم!
آره خلاصه بدو بدو باقالی!
ذهنم مشغوله فکر کردنه. توی هزار و یک وادی!
|
+| نوشته شده توسط
رامین در چهارشنبه 16 خرداد1386
|