و کسی این نزدیکیست
آنکه از دل خوش کردن به خنکای این مکرر سایهبان تکرار بیزار است
آنکه از شنیدن پژواک اینهمه فریاد بی صدا میان دو دیوار ابدیِ زندگی خسته است
آنکه زندگیش را شیفتگی معنا میکند
آنکه با ترسهای شما بیگانه است و شما نیز با ترسهایش
آن دیوانهای که هر شب در بارشِ مهتاب وضو میگیرد
او که سخنش از سر خودخواهیست و وجودش سراسر بیقراری
آنکه دستهای تنها تو را میخواهد.
آره میدونم این غریبه دستهاش خیلی سرده، منم بهش گفتم.
اما شاید تو اون هوایی که میگه دوستش داره٬ تونست آروم بگیره
شایدم نتونست هوایی پیدا کنه و بی هوازی شد.
کلام آخر:
بر او که سخنش سراسر تکرار است ببخشایید.
|
+| نوشته شده توسط
رامین در شنبه 31 شهریور1386
|