تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 مسافر
ـمن چاقو به چاقو ساييدم، گردن پسر را جابه‌جا کردم، دعا خواندم، گريه کردم، معطل کردم، تا می‌توانستم معطل کردم. اما هيچ قوچی نيامد. هيچ قوچی نيامد. هيچ قوچی. و من پسرم را کشتم.

-نانواها هم جوش ِ شيرين مي‌زنند... بيچاره فرهاد!

-نمازم را شکسته می خوانم٬ روزه نمی گیرم. من مسافرم از این دنیا قصد دهه نکرده ام!

از اکبر و پریا ی عزیز به خاطر این جملات زیبا ممنونم.

----

"لالا لالا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره

همون بهترکه چشمات وا بمونه که ماه غصّش نشه تنها بیداره...

لالالالا نخواب خواب که دوا نیست ..."
                                                   (مریم)

|+| نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه 11 مهر1386  |
 
 
بالا