تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 شتاب ثانیه ها را نمی بینی

زبانم را نمی فهمی

تو خطم را نمی خوانی

چنان بیگانه ای حتی

که نامم را نمی دانی

تو آنقدر گیج و گنگی

در پلیدی های این غربت

که بیداری و قلب عاشق ما را نمی بینی

دل تو رفته در خواب و

خیالت مست این رویا

سراسیمه رهایی در پی ِ

پس کوچه های سرد این دنیا

نگاه خسته ی ما را نمی بینی

شتاب ثانیه ها را نمی بینی

امید و آرزوهای ز هم بگسسته ی فردای دنیا را نمی بینی

من از بیگانگی های عجیب و پوچ این ملت ندارم انتظاری

از این ماتم که همچون من تو هم

غربت نشینی و زبانم را نمی فهمی

چنان بیگانه ای حتی

که نامم را نمی دانی...

«ترانه ای از ابی»

 

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 29 مهر1387  |
 پشت این پنجره شب دارد میلرزد!

درشب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من ،دلهره ویرانیست

گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی مینگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟

در شب اکنون چیزی میگذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای٬ و پس از آن دیگر هیچ

پشت این پنجره شب دارد میلرزد

و زمین دارد باز میماند از چرخش

پشت این پنجره٬ یک نامعلوم نگران من و توست

ای سراپایت سبز

...

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد

"فروغ"


همیشه فروغ و شعرهاش٬ که خیلی وقتها با دلم همسازند٬ رو دوست داشتم. این شعرش هم واقعا زیباست. مخصوصا وقتی که با صدای سرد و سنگین خودش اونرو بشنوی! بخشی از این شعر رو ٬چون با حس الانم همنوا نبود٬ ننوشتم.

 

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 23 مهر1387  |
 میتوان!

باید تلاش کنیم که بتونیم شب رو بیچراغ هم روشن کنیم.


ایده این پست یکی از زیباترین جمله های فیلم «مادر» اثر علی حاتمی بود. " شب را باید بیچراغ روشن کرد."

 

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 18 مهر1387  |
 بيم موج

ننويس مهلت موندن يه نفس بود

سهم من از همه دنيا يه قفس بود

 

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 16 مهر1387  |
 سرشار

و من اکنون سرشارم.

چیه؟ چرا تعجب میکنید؟

هنوز پای حرف هایی که چند ساعت پیش زدم ایستادم. اما این رو خوب میدونم که در کنار همه اون به ظاهر زیبایی نام نهاده شده های نا زیبا٬ زیبایی هایی هست که میشه با اونها زندگی رو رنگی کرد.

و الان دو روز زیبا در پیش دارم. با کلی برنامه برای انجام دادن توی این دو روز.

پس به فردا سلامی دوباره خواهم کرد. سلامی با گوشه چشمی که سعی میکنه نسبت به اونهمه ناپاکی بینا باشه و مسیرش رو از بین همه اونها ادامه بده.

 

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 16 مهر1387  |
 لرازپام؟ نه! باید عادت کرد!

بدم میاد. از این هوای گرفته و حرف های متعفن بدم میاد. از این نگاه های بی رنگ و سلام های بی معنا متنفرم. آره از این به ظاهر ارزش ها و ارزش مدارهایی که اینقدر راحت ارزش های یک انسان و تمام پاکی های هرچند ناچیزش رو به حقارت نگاه می کنند متنفرم. برداشتهایی چنین ساده از اطرافیانمون داشتن کلافم میکنه. حتی وقتی که نفس میکشی بوی بدی که همه جا هست سرت رو درد میاره و منگت میکنه. آره متنفرم. دارم از خیلی بخش های خودمم زده میشم.


فقط گوشه ای بود از زیباییها! اینجا زیاد ادامش ندادم. امروز اتفاق عجیبی نیفتاده. دوستانی که بیشتر بهم نزدیکند میدونند که زمزمه این حرف ها چندین و چند ماهه همراهمه. الان فقط بیشتر تحریک شدند. پس لطفا٬ لطفا و لطفا کسی دلخور نشه یا به خودش نگیره.

 

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 15 مهر1387  |
 !To the one

Gravity of Love
Enigma

Turn around and smell what you don't see
Close your eyes ... it is so clear
Here's the mirror, behind there is a screen
On both ways you can get in

Don't think twice before you listen to your heart
Follow the trace for a new start

What you need and everything you'll feel
Is just a question of the deal
In the eye of storm you'll see a lonely dove
The experience of survival is the key
To the gravity of love

--------Whispers---------
:Woman
The path of excess leads to
The tower of Wisdom

:Man
The path of excess leads to
The tower of Wisdom
---------Whispers----------

... Try to think about it
That's the chance to live your life and discover
What it is, what's the gravity of love

Look around just people, can you hear their voice
Find the one who'll guide you to the limits of your choice

But if you're in the eye of storm
Just think of the lonely dove
The experience of survival is the key
.To the gravity of love

 

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 11 مهر1387  |
 چرا؟

چرا بعضی وقت ها فکر میکنیم که بعد فاصله یا زمان میتونه خیلی چیزهای با ارزش رو از یاد اطرافیانمون ببره یا کم ارزش کنه؟

هر سکوت یا رفتار به ظاهر آرامی به معنای فراموشی نیست. شاید تلاشی برای ارزش قائل شدن واسه اون چیزی باشه که برامون مهمه.

من هنوز هم سرشارم. سرشارتر از پیش!

 

|+| نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه 10 مهر1387
 تشکر

امشب اومدم اینجا تا بازهم از تمامی دوستای خوبم که تولدم رو توی دنیای واقعی و مجازی تبریک گفتند تشکر کنم.

بابت تمام مهربونی هاتون ممنونم.

همیشه هایتان بهاری

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 9 مهر1387
 راه

بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند 
گرفته كولبار زاد ره بر دوش 
فشرده چوبدست خیزران در مشت 
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند 
ما هم راه خود را می كنیم آغاز 

سه ره پیداست 
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر 
حدیثی كه اش نمی خوانی بر آن دیگر 
نخستین : راه نوش و راحت و شادی 
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی 
دو دیگر : راه نيمش ننگ ، نیمش نام 
اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام 
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام 
من اینجا بس دلم تنگ است 
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است 

بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بی برگشت بگذاریم 
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟

تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست 
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام 
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم 
كه می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام 
و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی 
و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما 
و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما 
سوی اینها و آنها نیست 
به سوی پهندشت بی خداوندی ست 
كه با هر جنبش نبضم 
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند 

بهل كاین آسمان پاك 
چرا گاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد 
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان 
پدرشان كیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟

بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بگذاریم 
به سوی سرزمینهایی كه دیدارش 
بسان شعله ی آتش 
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار 
نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار 
چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم 
كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم 
كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار 
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار 
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
كسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟
كسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست 
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ 
ملول و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ 
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر 
به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد 
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی كه می خواند 
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد 
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها 
پس از گشتی كسالت بار 
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار 
كسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست 

كه می گوید بمان اینجا ؟
كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور 
خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بگذاریم 
كجا ؟ هر جا كه پیش آید 
بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما 
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر 
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود 
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر 
كجا ؟ هر جا كه پیش آید 
به آنجایی كه می گویند 
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان 
و در آن چشمه هایی هست 
كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن 
و می نوشد از آن مردی كه می گوید 
چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی كز آن گل كاغذین روید ؟
به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست 
كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا 
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست 
كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست 
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم 
ز سیلی زن ، ز سیلی خور 
وزین تصویر بر دیوار ترسانم 
درین تصویر 
عمر با تازيانه شوم و بی رحم خشایرشاه
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا 
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من 
به زنده ی تو ، به مرده ی من 

بیا تا راه بسپاریم 
به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده 
به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست 
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده 
كه چونین پاك و پاكیزه ست 
به سوی آفتاب شاد صحرایی
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا 
می اندازیم زورقهای خود را چون كل بادام 
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم 
كه باد شرطه را آغوش بگشایند 
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام 
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین 
من اینجا بس دلم تنگ است 

بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

مهدی اخوان ثالث


پ.ن. و من امشب میهمان مهتابم. همه ذرات وجودم متبلور شده است

وای که چقدر آهنگ Moonlight Sonata بتهوون زیباست. اونرو تازه دانلود کردم اما از شنیدنش سیر نمیشم.

امشب تفعلی به حافظ زدم. غزل زیبایی اومد:

چو بر شکست صبا زلف عنبر افشانش               بهر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی تا بشرح عرضه دهم             که دل چه میکشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روی تو بست                    ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
تو خفته و نشد عشق را کرانه پدید                    بتارک الله ازین ره که نیست پایانش
جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد                     که جان زنده دلان سوخت در بیابانش
بدین شکسته بیت الحزن که می آرد                  نشان یوسف دل از چه زنخدانش
بگیرم آن سر زلف و بدست خواجه دهم               که سوخت حافظ بیدل ز مکر دوستانش

و بخشی از مناجاتنامه خواجه عبدالله انصاری برای پایان این نوشته:

الهی!
این همه نواخت٬ از تو٬ بهره ماست
که در هر نفسی چندین سوز و نور عنایت تو پیداست.
چون تو مولی که راست؟ و چون تو دوست کجاست؟
و به آن صفت که تویی٬ خود جز این نه رواست.

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 5 مهر1387  |
 كوچه و خاطره
امروز داشتم وبلاگم رو ورق ميزدم كه به اين نوشته برخوردم. چون دوستش دارم باز هم ميگذارمش.

ماه آرام به پایین لغزید
و تنها كوچه ماند
و يك سبد خاطره
روزگار هم به فرداهايش رفت
و كوچه با خاطراتش
در امشب خود باقي ماند

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 4 مهر1387  |
 امید

Omid_Painting

سلام سلام

امروز عصر بعد از حدود یک ماه رفتم بیمارستان امید. با انگیزه و امید پام رو توی بخش(بخش بچه های مبتلا به سرطان) گذاشتم. ۳-۴ تا از بچه ها میتونستند بیاند بیرون. کمدهای اسباب بازی و مداد رنگی کاملا خالی شده بودن اما چند ساعت عملا با دست خالی بچه ها رو سرگرم کردیم.

یک چیز برام خیلی با ارزش بود. اینکه آرزو کوچولو بعد از ۵-۶ ماه من رو شناخت. فقط یکبار من رو دیده بود اما اسمم و اون روز رو کاملا به یاد داشت. اما من اصلا چیزی یادم نمیومد. آره کاری که ما میکنیم چیز خاصی نیست اما توی دنیای پاک این بچه های معصوم به یادگار میمونه. و این خودش معنای ناب زیباییه ولی ما اینقدر توی دنیا گم شدیم که...

پ.ن.۱: عکس این پست٬ نقاشی امروز معصومه کوچولو از عمو رامینشه. توی دست راستش سرم بود با این حال با کلی ذوق این نقاشی رو با دست چپش کشید. حتی ماسکی که زده بودم رو هم جا ننداخت.

امروز هم مثل روزهای قبلم.

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 2 مهر1387  |
 
 
بالا