و اکنون سکوت شبهایم همه از هوایی سراسر گرفته و سنگین سرشار است. هر روز و هر شبی که میگذرد به غروب جمعههایی پاییزی مانند است. غروبهایی رخوت انگیز و مسدود. گویی این بادهای سرکش مسموم، بکارت لحظههای شادمانیم را با خود به سرزمین خاطرهها بردهاند. سردم است و از درون ویرانم. و گویی این وجود ملتهب هرگز گرم نخواهد شد. و همین را خواستار است...
چهل و هفت دقیقه بامداد
جمعه، هفدهم مهرماه هشتاد و هشت
|
+| نوشته شده توسط
رامین در جمعه 17 مهر1388
|