تبليغاتX
آبی بيكران
... ساعت‌ها را بگو بخوابند ...
 بهار


بهار

دلهایتان بهاری.

صبــا بـه تــهنـیـــتِ پـیـــــرِ میــفــروش آمــد
                                                        کــــه مــوســـمِ طــرب و عـیـش و نــوش آمــد
هوا مسیح نفس گشت و باده نافه گشای
                                                        درخـــت ســـبــز شــد و مـرغ در خــروش آمــد
تـنــورِ لالـــه چـنــان بـرفــروخـت بــادِ بــهـار
                                                        که غنچه غرقِ عرق گشت و گل به جوش آمد
بگوشِ هوش نیوش از من و بعشرت کوش
                                                        کــه ایـن سخـن سحـر از هـاتفـم بـگـوش آمـد
ز فـکــرِ تفـرقـه بــاز آی تــا شــوی مـجمـوع
                                                        بــه حـکـمِ آنــکـه چـو شد اهرمن سـروش آمـد
ز مــرغِ صـبـح نــدانــم کـــه سـوســنِ  آزاد
                                                        چــه گــوش کــرد کــه بـا دَه زبـان خـموش آمـد
چه جایِ صحبتِ نامحرمست مجلسِ اُنس
                                                        ســرِ پـیــالـه بـپـــوشان کــه خـرقـه پـوش آمــد
ز خــانـقـاه بــــه مـیـخــانـه مـیـــرود حــافـظ
                                                        مـگـــر ز مـسـتـیِ زهــدِ ریـــا بــــه هـوش آمــد



پ.ن: عکس این پست رو از کارهای آرش عزیز انتخاب کردم.

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 27 اسفند1385  |
 تولد
بیست سال پیش، توی شبی مثل امشب، حوالی همین ساعت برای اولین بار تونستم دنیا رو ببینم.
آره درست بیست سال پیش.
و چه زود گذشت. بیست سال خاطره.
همیشه روز تولدم که از راه میرسه کمی دلم می‌گیره.
نگو بزرگ شدم نگو که سخته.
می‌گند تولد مثل بهار زندگیه، اما برای من، بهاریه که دست به دست خزون از راه رسیده.
توی سالی که گذشت چند جای خالیِ زندگیم پر شد.
اما امروز جای چند نفر خالی بود...
دیگه چیزی نمی‌تونم بگم جز اینکه دست همه دوستای گلم درد نکنه.
دلتون همیشه بهاری و مهربون.
|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 4 مهر1385  |
 سخنی از ژید

ناتانائیل، هرگز آرزو مکن که باز طعم آب‌های گذشته را بچشی.
ناتانائیل، در پی آن مباش که در آینده گذشته را مگر بازیابی. تازگی بی‌همانند هر لحظه را دریاب و شادمانی‌هایت را تدارک مبین، یا بدان که به جای شادی تدارک یافته، شادی دیگری تو را به شگفتی خواهد افکند.

چگونه پی نبرده‌ای که هر سعادتی زادهٔ تصادف است و در هر لحظه همچون گدایی بر سر راهت ظاهر می‌شود. بدا به حالت اگر بگویی که خوشبختی‌ات مرده است (چون تو آن را «بدین سان» در رویاهایت ندیده بودی) و اگر بگویی که تنها در صورتی به خویش راهش خواهی داد که منطبق با اصول و خواستهای تو باشد.
رویای فردا مایهٔ شادی است، اما شادی فردا چیز دیگری است، و خوشبختانه هیچ‌چیز به رویایی که از آن در سر می‌پروردیم مانند نیست، چون هر‌چیز ارزشی «دیگر» دارد.

...
هرجا که نمی‌توانی بگویی: چه بهتر، بگو؛ عیبی ندارد. در این گفته نویدی بزرگ برای خوشبختی نهفته است.


«
مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه، آندره ژید، ترجمه مهستی بحرینی،
انتشارات نیلوفر، ص ۴۱-۳۹»

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 3 مرداد1385  |
 مادر
روزت مبارک مامانم
مادری که همیشه بهترین یارم بودی و همیشه محکم کنارم ایستادی. بهترین دوست جونم
|+| نوشته شده توسط رامین در شنبه 24 تیر1385
 شبهای خط خطی
تو این شبای خط خطی
ستاره های پاپتی
گم شدن و نیست توی راه
فانوسک رفاقتی
به هرکی میخوای دل بدی
دل میکنه به راحتی
دنیا چه آلوده شده به سم بی صداقتی
پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی
انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی
چرا ستاره پرپره
قفلی به روی هر دره
هر شب هوای رابطه از شب پیش ابری تره
چرا دلم رو هیچ کسی تا شهر عشق نمیبره
چرا کسی نمیدونه
خونه عشق کدوم وره
پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی
انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی
باید با دنیا کاری کرد
بیشتر از اینها نشه بد
به پای عشق و عاشقی مرحم دلدادگی زد
باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه
باید دوباره خط کشید رو هرچی رسم غلطه
این آهنگ رو خیلی دوست دارم. البته ای کاش کلی تر بود و از کلمه عشق استفاده نمیکرد. فکر میکنم اون موقع با ارزش تر میشد. من هم منظورم از این شعر عشق نیست٬ بقیه بخش هاش محشره.
پ.ن: (برای نوید و افسانه عزیز) نگران نشین. حالم خوبه خوبه٬ به سوی بهبود با سرعت زیاد( البته با کمک شما). این هم حال و هوای این لحظه ها بود. تازه از مراسم برگشتیم خونه٬ امروز نت یکم مثل قدیما اذیتم کرد( براتون قبلا تعریف کرده بودم).
|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 18 تیر1385  |
 مادربزرگ
جمعه٬ ساعت شش صبح
مادربزرگ برای همیشه از میونمون رفت.
حس و حال عجیبی دارم. بعد از دایی داریوش٬ مادربزرگ دومین فرد نزدیکی بود که رفتنش رو تجربه کردم.
از افسانه و نوید بابت امروز خیلی خیلی ممنونم.
*همین

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 16 تیر1385  |
 گفتگو با استاد
روزی غرق در فکر٬ ناگهان خود را در دیاری یافتم دور و غریب
دیدم کامل مردی در کنار من است٬
با نگاهی مهربان
به نرمی از من پرسید: «چرا این طور گرفته ای؟»
گفتم فکرم پریشان است.
گفت: «شاید از من کمکی ساخته باشد.»
گفتم به دنبال حقیقت می گردم
گفت: «در خود فرو رو٬ کلیدش را در قلبت می یابی»
چگونه؟
«خیالهایت را کنار بگذار و نیتت را خالص کن٬ آن وقت حقیقت در قلبت می تابد.»
پرسیدم: از کجا بدانم حقیقت است که می تابد؟
پاسخ داد: «در این مرحله٬ انبیا و اولیا را همه بر حق می بینی و تفاوت بین ادیان نمی گذاری
                یعنی به مرحله خودشناسی گام نهاده ای»
مرحله خود شناسی؟
«در مرحله خودشناسی می دانی که از کجا آمده ای٬ چرا به این دنیا آمده ای٬ در اینجا چه باید بکنی و بعد به کجا می روی.»
گفتم: نمی دانم در اینجا چه باید بکنم
گفت: «به وظایفمان عمل کنیم٬ به دیگران خیر برسانیم و بکوشیم انسان واقعی باشیم»
انسان واقعی؟
«بله٬ کسی که به راستی دلسوز٬ نیک خو و نیک خواه باشد٬ از شادی دیگران شاد شود و از غمشان غمگین و در پی یاری به دیگران باشد»
چگونه؟
«با دیگران همیشه همان باش که می خواهی با تو باشند و هرچه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند»
گفتم: گفتنش آسان است...
او ادامه داد: «...اما به کار بستنش دشوار»
گفتم: «نشیب و فراز زندگی گاهی عرصه را بر من تنگ می کند و مطمئن نیستم آیا روزی به سعادت واقعی می رسم؟
گفت: «در راه حقیقت٬ سعادت واقعی بازگشت به سرمنزل ازلی است.»
سر منزل ازلی؟
« بازگشت به همان جایی که از آن آمده ایم٬ اما داناتر و مهربان تر»
فکری کردم و پرسیدم٬ این همه را از کجا می دانید؟
لبخندی زد و گفت: «عمرهایی تحقیق و تجربه»
... ممنونم٬ حالم خیلی بهتر شد
اما شاید باز سوالاتی داشته باشم٬ می شود دوباره شما را دید؟
با لبخندی مهربان٬ دستی بر شانه ام گذاشت و گفت:
«هر وقت که بخواهی٬ من همیشه هستم»
 
کلیپ زیبای گفتگو با استاد رو هم اینجا میتونی ببینی.
|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 15 تیر1385  |
 اراده
در ارتباط با پست قبلی تشکرها و حرفهای زیادی هست که باید بنویسم اما به دلیل کمبود وقت و حال و هوای این لحظه ها با اجازتون اول این پست رو میگذارم و در اولین فرصت به پست سایه می پردازم.

تا حالا شده که به شدت و از ته دل از دست خودت دلخور بشی؟ احساس این دقایقم قابل وصف نیست و از طرف دیگه نمی خواهم بیشتر دربارش بنویسم. از ترانه ابی کمک میگیرم (همونی که یکبار متن کاملش رو گذاشته بودم و دربارش نوشته بودم٬ این دفعه هم تصادفی توی پلی لیستم بهش برخوردم)

در گريز ناگزيرم
گريه شد معنای لبخند
ما گذشتيم و شکستيم
پشت سر پلهای پيوند

آره همین طور دارم پل های پشت سرم رو خراب میکنم و پل های آینده که همین طوری هم کم تعداد و ضعیف به نظر میاند رو خراب.
چند روزی هست که دارم به این فکر میکنم که تا اینجای زندگیم تقریبا به هرچیزی که رسیدم به خاطر استعدادم بوده(منظورم تعریف از خودم نیست بلکه دقیقا برعکس) و ردپای اراده یا توش نبوده یا خیلی خیلی کم رنگ بوده. بی ارادگی توی چند مورد بیشتر از همه داره اذیتم میکنه. از خودم خسته شدم و دلخور و دلگیر.

وقتی از آزار پاييز
برگ و باغم گريه می کرد

*همین

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 11 تیر1385  |
 سایه
چند هفته پیش یکی از آشناهای قدیمیم رو توی تاکسی دیدم. خاطرات این چند سالش رو تعریف می کرد. چند جمله از حرف هاش برام خیلی جالب بود. خیلی وقتها تجربش کردم. اما به این صورت و به این اختصار نمیتونم بگم که قبولش دارم. اما و اگرهای زیادی برای کامل شدن لازم داره.

هیچ وقت دنبال سایه نرو
هرچقدر بخوای بهش نزدیک بشی موفق نمیشی
اما اگر دنبالش نرفتی و مسیر خودت رو دنبال کردی
فقط کافیه برگردی و پشت سرت رو نگاه کنی
می بینی داره دنبالت میاد.

باز هم اضافه میکنم به این صورت برام پذیرفتنی نیست. خوشحال میشم اگر شما کاملش کنید و اگرها و شایدهاش رو برام بنویسین.

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 5 تیر1385  |
 بدون توضیح


آن یار کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 26 خرداد1385  |
 تولد


ای که چشمانت همیشه مست مست
ای که رویت ماه را در هم شکست

تفلدت مبارک

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 18 خرداد1385  |
 شوخی/جدی


بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند
اما گنجشکها جدی جدی می میرند

آدمها شوخی شوخی زخم می زنند
و قلبها جدی جدی می شکنند

آدمها شوخی شوخی لبخند می زنند
و دلها جدی جدی عاشق می شوند...

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 11 خرداد1385  |
 عروسک کوکی

میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهء دستی
بی سبب فریاد کرد
............
......
..
......
............
........................
اینک دستی ست که با تمام قدرت
مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند. اینک٬
سرنوشت٬ همان سرافرازیِ ازلیِ خویش را پایدار می بیند
شاید٬ شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم ...
نمی دانم ...


شعر اول بخشی از سروده فروغ بود و قسمت دوم را از وبلاگ الناز انتخاب کردم.

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 31 اردیبهشت1385  |
 very nice

calm

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385  |
 بدون عنوان

پاییز

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 19 اردیبهشت1385  |
 گریز

به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه دریا

ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه میکرد

قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد

به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شدو به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای که میسوزم سراپا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه مینویسم نامه ای نوشته بر باد

که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم از گذشته یادگارم

در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیمو شکستیم پشت سر پل های پیوند

در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود

باید از هم میگذشتیم برتر از ما عشق ما بود

ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم..... 


دیشب با این آهنگ ابی برنامه ایی داشتم.  این آهنگ رو خیلی دوست دارم.
|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 18 اردیبهشت1385  |
 خداحافظ

نمیدونم تا حالا آهنگ مرغ دریایی رو گوش دادین یا نه. یک آهنگ نسبتا قدیمیه(۱۳۸۲) که ایلیا میخونه. این آهنگ و آهنگ گل ارکیده رو محشر خونده. دکلمه آخر این آهنگ رو که بهارک فارسی اجرا میکنه خیلی دوست دارم...|-:



قصمو با دریا گفتم
                 دریا موجهاشو خبر کرد
                                  مرغ دریایی سفر کرد
قصمو با ابرا گفتم
                
 بغضشون دریا رو پر کرد
                                  مرغ دریایی سفر کرد
اشکامو دادم به دریا
                  موجهاشو رقصنده تر کرد

تن عریون صدامو که دادم به دست بارون
                   بغض بارون  دربه در  کرد
                                  مرغ دریایی سفر کرد

مرغ دریایی تو بودی قصمو نخونده رفتی
                                   شعر تاریک وداعو هر زمون خوندی و رفتی

یادته کنار ساحل٬ خوندم از دلدادگی هام
                    گفته بودی برمی گردی
                                    ای دریغ از سادگی هام

خداحافظ برای تو یه حرفه٬ به سرمای تموم قله های پر ز برفه
برای من ولی آواز مرگه
                     صدای وحشت گل از تگرگه٬ وداعت قصه پاییز و برگه

خداحافظ٬ خداحافظ چه تلخه
                      وداع ما کنار ساحل و دریا چه تلخه

اگه می گم در انتظار می مونم٬ میدونم برنمی گردی میدونم
                                          
           میدونم برنمی گردی میدونم
                                                               میدونم برنمی گردی میدونم
----------------------------
اگر این مرغ دریایی فقط رفتن را می شناسه
                                         دلیلش بی وفایی نیست
                                                       سکوتش پر ز احساسه
فقط رفتن٬ فقط رفتن
                     می تونه سهم من باشه

فقط دل بستن و کندن
                       می تونه مال من باشه
                                                         خداحافظ
دوست دارم میتونستم برم٬ برم تا انتهای جاده. وای دیوونه شدم٬ یکدفعه آهنگ معین به یادم اومد.اونم خیلی دوستش دارم: برم تا روز تولد٬ برسم به فصل آغاز...

                                                                  میرم از شهر تو با یه کوله بار خاطره...

پی نوشت در تاریخ ۱۶/۲ : نمیدونم چرا اما دلم بدجوری داره میگیره. واقعا دیوونه شدم. آخه چرا؟ یعنی یک کامنت باید اینقدر روم اثر بگذاره؟ 

پی نوشت در تاریخ ۱۷/۲ : توی وبلاگ یک دوست خوب و عزیز خوندم که نوشته بود(عذر میخوام که اسمش رو نمینوسم چون مطمئن نیستم که دوست داشته باشه):
" من گفتم ، نوشتم كه بدانيد
نخواستم مثل كسی باشم
يا از آن روزگاری كه سپری شد
تنها خواستم
در قيل وقال بی امان ثانيه ها
خودم باشم. "
و وقتی این رو خوندم در جواب این سوال ماندم که من کیستم و چه میخواهم.

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385  |
 تولد

happy birthday

امروز هم تولد داریم
تولد نوید عزیزم
فقط میتونم این روز رو بهش تبریک بگم.
bad boys
for ever

boos

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 11 اردیبهشت1385  |
 نتیجه نظرسنجی
اما این هم نتیجه نظرات گل شما درباره قالب جدبد ابن وبلاگ:
۴۲٪ گفتند که قالب بهتر شده
۱۴٪ گفتند که تفاوت چندانی نکرده
۴۲٪ گفتند که قالب قبلی بهتر بود
و بنابر این فعلا همین قالب رو نگه میدارم تا هروقت که ازش خسته بشم.
از اینکه نظر دادیم ممنونم.
|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 10 اردیبهشت1385
 یک داستان کوچک
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.مرد جوان٬در کمال افتخار٬ با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: «اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.»
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیر مرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود‌‌٬ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ایی آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر میکردند این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت: «تو حتما شوخی میکنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو٬ تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»
پیرمرد گفت: «درست است٬ قلب تو سالم به نظر میرسد٬ اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمیکنم. میدانی٬ هرکدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند٬ گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارد که برایم عزیزند٬ چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام٬ اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما بیانگر عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم آنها نیز روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با تکه ایی که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود٬ به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود٬ تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آنرا گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای خالی مرد گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد٬ دیگر سالم نبود٬ اما از همیشه زیباتر بود.
عشق٬ از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.
|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 3 اردیبهشت1385  |
 اینجا پرنده بود
ای عبور ظریف!
بال را معنی کن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

ای حیات شدید!
ریشه های تو از مهلت نور
آب می نوشد.
آدمی زاد -این حجم غمناک-
روی پاشویه وقت
روز سرشاری حوض را خواب میبیند.

ای کمی رفته بالاتر از واقعیت!
با تکان لطیف غریزه
ارث تاریک اشکال از بالهای تو میریزد.
عصمت گیج پرواز
مثل یک خط مغلق
در شیار فضا رمز می پاشد.
من وارث نقش فرش زمینم
و همه انحناهای این حوضخانه.
شکل آن کاسه مس
هم سفر بوده با من
از زمین های زبر غریزی
تا تراشیدگی های وجدان امروز.

ای نگاه تحرک!
حجم انگشت تکرار
روزن التهاب مرا بست:
پیش از این در لب سیب
دست من شعله ور میشد.


و این هم برای دوستانی که پرسیده بودند چرا دیگه نمی نویسم:

...اما ای حرمت سپیدی کاغذ!
نبض حروف ما
در غیبت مرکب٬مشاق میزند.
در ذهن حال٬جاذبه شکل
از دست میرود

باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد٬
گل را نگاه کرد٬
ابهام را شنید.
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.

|+| نوشته شده توسط رامین در شنبه 2 اردیبهشت1385  |
 میلاد

تولدت مبارک

با جوانه ها٬ نوید زندگی ست.
زندگی:شکفتن جوانه هاست.

هر بهار
از نثار ابرهای مهربان
ساقه ها پر از جوانه میشود
هر جوانه ایی شکوفه می کند
شاخه چلچراغ میشود
هر درخت پر شکوفه باغ...

کودکی که تازه دیده باز میکند٬
یک جوانه است
گونه های خوشتر از شکوفه اش٬
چلچراغ تابناک خانه است.
خنده اش بهار پر ترانه است٬
چون میان گاهواره ناز میکند...

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 31 فروردین1385  |
 
شب از نیمه گذشت و من هنوز بیدارم.الان دارم هم نوا با بم شجریان رو گوش می‌دم و بعد از اون نوبته افتخاریه.

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه‌ی فرداست

خودمونیم ها عجب شعرها رو با هم مخلوط می‌کنم.

دلشده

|+| نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه 9 فروردین1385  |
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید


باز هم بهار آمد و عطر یاس‌های بنفش باغچه در درونم به نجوا در آمده.
نوروز امسال رنگ و بوی دیگری دارد. بهاری که از راه رسیده پر طراوت‌تر از هر‌سال می‌نماید.
اکنون باز می‌دانم دستان مهربانی هست که گرمی شبنم را روی گل‌های بنفشه احساس کند. چقدر دست‌های مهربان زیادند، دست‌هایی که نمی‌گذارند بلور سینه‌هایمان برای همیشه زیر برف باقی بماند.
جهان بر ابروی عید از هلال و سیمه کشید                هلال عیـد در ابـروی یـار بـایـد دیـد
دوست‌های خوبم بابت همه خوبی‌ها و بزرگی‌هاتون ازتون تشکر می‌کنم. امیدوارم سال خوبی رو گذرونده باشید و سال بهتری را در پیش داشته باشید. بازهم بابت این‌همه خوبی و مهربانی ممنون.

ای مهربان‌ترین‌، بیا تا در کلبه کوچک دلهایمان بهار را میزبان شویم.


خدایا
معصیت من٬ بر من گران است٬ تو رود جود خود بر من بباران.


نوروز

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 29 اسفند1384  |
 

آيينه بود آب

از بيكران دريا، خورشيد می‌دمید.
زیبای من شکوه شکفتن را
در آسمان و آینه می‌دید.
اینک:
          سه آفتاب!

 

چقدر این شعر رو دوست دارم.

امروز هم که به خوبی شروع شد. صبح کمی دیر بیدار شدم، به سرویس دانشگاه نمی‌رسیدم و 20 دقیقه به کلاس دیر می‌رسیدم. برای همین از ترمودینامیک2 صرف نظر کردم و دوباره خوابیدم. اما امان از این تنبلی من. کلا از اینکه امروز برم دانشگاه پشیمون شدم. کلی با آرین کوچولو بازی کردم و اگر خدا بخواد می‌خواهم بنشینم پای درسم. شاد باشید.

 

الهی!

یادت چون کنم، که من، خود همه یادم!

|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 21 اسفند1384  |
 دایی داریوش(شخصی)

قصد ندارم چیز خاصی بنویسم. فقط خواستم به یاد دایی داریوش یک پست داشته باشم.
دایی جون امروز دومین سال رو بدون تو پشت سر گذاشتیم. همه چیز چقدر سریع اتفاق افتاد، ظرف 40 روز چقدر زود پرپر‌شدی. یادم نمیره اون دستای مهربونت که هروقت دستای من رو می‌گرفت اونقدر فشار می‌داد تا آخ من به هوا بلند بشه(و بعدش بهم می‌گفتی محکم باش) اون روزهای آخری که دیدمت از دستای یک دختر پانزده ساله هم لاغرتر و ضعیف‌تر شده بود. یادم نمی‌ره که چطور…
یادم میاد که مامان اون دو هفته آخر نمی‌گذاشت که بیام ملاقاتت. هر بار یک بهونه می‌اورد و اگر بهونه جدیدی به ذهنش نمی‌رسید بهم می‌گفت امسال کنکور داری باید حواست بیشتر به درست باشه. آخرین باری که دیدمت بیمارستان بودی، وقتی منو دیدی سریع اشاره کردی که بیام پیشت اما این‌دفعه من بودم که دستت رو گرفتم و فشار دادم، دستی که لاغر شده بود و ضعیف.
دایی جون توی این دو سال اتفاق‌های زیادی توی فامیل افتاده. بچه مژگان امروز سیزدهمین ماه زندگیش رو  پشت سر گذاشت، وقتی آرین کوچولو من رو دایی صدا می‌کنه و وقتی دستان کوچیکش رو توی دستام می‌گیرم تازه می‌فهمم حس دایی بودن یعنی چی. دایی مسعود هم که امسال یک سکته بد کرد و چند ماهی طول کشید تا دوباره به روزهای قبلش برگرده،اما خدا رو شکر باز شده همون دایی مسعود شاد و شیطون. شیرینِ یکی‌یکدونت هم که 26ساله شده و مغرور‌تر از قبل. بقیه خبرها رو بهتر از من می‌دونی برای همین بیشتر از این چیزی نمیگم.
یادت به خیر.         *همین

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 19 اسفند1384  |
 
سلام سلام
حال و احوال؟؟یک راست میرم سر اصل مطلب که تا اونجا که یادم میاد گل سرخ بود.
امروز روز خوبی بود.بعد از کلی وقت با دوست جونم کلی حرف زدم.در این باره حرف خاصی نمیزنم چون جزئیاتش رو اگر دوست داشته باشه میزنه توی وبلاگش.چندتا شعر از فروغ هم خوندم که چندان بی ارتباط با این پست نیستند.بخشهاییش رو براتون میزنم:

• خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم٬عریانم٬عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق٬عشق٬عشق.
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن٬راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.

• وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهای مرا تکه تکه میکردند.
وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون میبستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون میپاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود٬هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم٬باید٬باید.باید
دیوانه وار دوست بدارم.
________________________________________
اینم حرف آخر:
• بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیم
افق را به مهمانی پونه دعوت کنیم
بیا مثل پروانه های غریب نیاز
به مهتاب شب های تنهایی عادت کنیم.

راستی یه سوال:چرا شب همیشه یک حس غریب و آشنا به ما میده؟

|+| نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 4 اسفند1384  |
 
میدونی که از نصیحت بدم مییاد٬برای همین الان از تجربه های خودم میگم و اصلا قصد نصیحت ندارم.
تجربه های قدیم و تجربه های این چند هفته‌ ی.... که داشت به قیمت همه چیز برام تموم میشد:

دلتنگیت فقط و فقط مال خودته و این رو باید بدونی که مشکل توست نه کسی دیگه.
اگه دلتنگ شدی یادت باشه که دلتنگیت مشکل توست و دل تو.اگر هم به کسی که دلتنگش شدی ماجرا رو گفتی٬اصلاً و اصلاً انتظار چیزی رو نباید داشته باشی.
میدونی همیشه دلتنگیمون از دوری عزیزترین هامونه پس نباید........
خیلی پیش مییاد که حتی نزدیکترین دوستانت هم عمق نیاز یا حرف تو رو نفهمند بنابر این سعی کن این مشکل رو خودت حل کنی٬
چون در غیر این صورت ممکنه خودت٬کسانی که دوستشون داری و کسانی که دوستت دارند(یا بقیه)را اذیت کنی. *فعلا بسه

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد/ز هر سو میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد

کریما!
گرفتار آن دردم که تو درمان آنی٬
بنده آن ثنایم٬که تو سزای آنی٬من در تو چه دانم؟تو دانی!
تو آنی که گفتی من آنم!آنی.


اگه نظر خواستی بدی کامنت دونی پست قبلی هنوز بازه.

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 28 بهمن1384
 
میدونید بعضی وقتها تنها کاری که دلم میخواد بکنم همینه.اما همیشه به خودم میگم که این تنها راه ممکن نیست و مسلما بهترین هم نیست.آره همه اینها رو میدونم ولی بعضی وقتها....                 
بعضی وقتها دلم میخواد گریه کنم ولی نمیتونم٬بعضی وقتها میخوام از ته دل فریاد بزنم ولی نباید.

میگذرم از میان رهگذران٬مات

مینگرم در نگاه رهگذران٬کور

اینهمه اندوه در وجودم و من لال

اینهمه غوغاست در کنارم و من دور!

دیگر٬در قلب من٬نه عشق٬نه احساس

دیگر٬در جان من٬نه شور٬نه فریاد 

فردا که بالاخره بعد از یک سال باید برم حکمم رو بگیرم٬شاید چهارشنبه متن کامل این شعر رو بنویسم.



 پ.ن.۱: آخ راحت شدم.بالاخره بعد از یک سال حکمم آماده شد٬چند دقیقه پیش گرفتمشجاتون خالی یادم رفته بود که شرکت کجاست٬مجبور شدم تموم طالقانی رو پیاده برم٬ تازه کی؟ساعت ۷صبحالانم یه کافی نت حوالی ولی عصر پیدا کردم و دارم اینجا پست میگذارم.تا کی میتونم سرتون خراب بشم
راستی برام دعا کنید.فدای همه شما...

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 3 بهمن1384  |
 
راستش رو بخواهید بالاخره تصمیم گرفتم که پست آخر رو پاک کنم.چون خیلی از شما هنوز من رو درست نمی شناسید . و ممکن بود از این پست برداشت اشتباه کنید.به نظر بعضی از دوستان اون عکس رو میشد نوعی lady craft هم به حساب آورد.
زاستی دوست خوبم علی رضا آخر تصمصم خودش رو گرفت.حالا این یعنی چه رو خودتون باید یفهمید.
|+| نوشته شده توسط رامین در یکشنبه 2 بهمن1384  |
 
وای چقدر امروز خسته شدم.نقطه سر خط.....
پ.ن.۱:(۱ بهمن) ممکنه چند روزی نتونم آپ کنم٬فقط خواستم بدونید اتفاقی نیفتاده و زنده ام. یا حق

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 30 دی1384  |
 

خدایا خیلی حرف هست که باید بگم ولی الان فرصتش نیست.
نمی دونم توی این چند روزه چند نفر بهم زنگ زدند یا برام messageگذاشتند یا اینکه توی پست هاشون از من خواستند که براشون دعا کنم.تازه باید بچه های دانشکده رو هم به این لیست اضافه کنم.
و من حتی این کار ساده رو هم نتونستم براشون انجام بدم.خودم رو سرزنش نمی کنم چون اصلا در وضعیت مناسبی نبودم...

|+| نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 27 دی1384  |
 فقط چند لحظه

راستی...

                چند وقته Ctrl+F5 زندگی و دلمون رو نزدیم؟؟

 

|+| نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 26 دی1384  |
 اندیشه مکن
                                   

 

انديشه مكن كه شانه هايت سنگين شود

 

انديشه مكن كه از كشيدن بار ديگران ناتوانی

 

در شگفت ميمانی ازنيروی خويش

 

در شگفت ميمانی كه به رغم ضعف خويش چه مايه توانايی 

                                                                                       <<مارگوت بيگل>>

 

خواستم شروع وبلاگم با حرفی باشه كه آرزوی اونو دارم ولی اين روزها تازه دارم میبینم چقدر از اون دور شدم.

این روزا تنها چیزی که می بینم اذيت كردن عزيزترين هامه...

خدايا،

عزيزا؛

كمكم كن، ديگه چيزی براي باختن ندارم

خدايا تنها چيزی كه ازت می خواهم آرامش و شادی اونهاست.

خدايا كمكشون كن، خيلی اذيتشون كرديم

خدايا

 

|+| نوشته شده توسط رامین در جمعه 23 دی1384  |
 
 
بالا